صاحبدلان

فرهنگی . اجتماعی . ادبی

نويسندگان

م . توحیدی

سروده ای از شهریار

جای آن دارد که ریزد؛ خون ز چشم روزگار
در عزایِ کشورِ دارا و خاک مازیار
 
میهنِ بَرزین و خاکِ بَرمَک و مُلکِ قُباد
کشور آذرگُشَسب و سرزمین شهریار
 
پایگاه پاکدینان، مَأمَنِ آزادگان
سرزمین رستم و جولانگهِ اسفندیار
 
مسکن ابن مقفع، جایگاه بوعلی
پرورشگاه سنایی، معرفت را پود و تار
 
مَهدِ بو مسلم، که از شمشیر و از تدبیر او
در کف عباسیان آمد زِمام اختیار
 
بیشه‌ی یعقوب لیث، آن شیر میدان‌های جنگ
آنکه نامش هست تا پایان عالم استوار
 
زادگاه سربداران؛ کز پِیِ کسب شرف
از وطن کردند اقوام مغول را تار و مار
 
یا رب این ایرانِ من؛با آنهمه فَرُّ و شُکوه
یا رب این ایرانِ من؛با آنهمه عز و وقار
 
اینچنین پر بسته و دلخسته و زار و نژند
اینچنین افسرده و پژمرده و زار و نزار
 
ای زبانم لال، گردد نام فردوسی خفیف
ای دو چشمم کور، کُافتد؛ نام حافظ زِاعتِبار
 
شاه مردی رفت و در دنبالش آمد گُندِه دزد
تاجداری رفت و آمد در پِیَش عمامه دار
 
چکمه پوشی رفت و آمد بعد از آن نعلین پوش
شهسواری رفت و آمد در پیِ او خر سوار
 
هر طرف دستار می‌بینی رُسَن اندر رُسَن
هر طرف عمامه‌ها یابی قطار اندر قطار
 
اِشکَمِ این لاشخورها؛ کِی بُوَد سیری پذیر
کِی بُوَد در کار این دَستار بندان بند و بار
 
در لباس دین؛ولی این عده ي دنیا پرست
در پیِ تاراج ملت؛ بدتر از قوم تتار
 
بهر تقسیم غنائم؛ با هم اندر کِشمَکِش
بهرِ توزیع مَناصِب؛ با هم اندر گیر و دار
 
نغمه ی وا محنتا گردیده از هر سو بلند
بانگِ واویلا به گوش آید؛ ز هر شهر و دیار
 
تیربارانهای دائم؛ بر خلاف حُکم شرع
کُشت و کُشتارِ مداوم ؛عَکسِ اَمرِ کردگار
 
ابلهی بر ملک خوزستان زَنَد دیوانه وش
احمقی در خاک کردستان کُشَد دیوانه وار
 
اینهمه آدمکشی با نام اسلام ای دریغ
اینهمه غارتگری با نام اسلام ای هوار
 
نیستند ایرانی اینها؛از عرب هم بدترند
چون عرب را باشد از فرهنگ ایران افتخار
 
دوستی هاشان بود با خصم ایرانی عیان
دشمنی هاشان بود با خلق ایران آشکار
 
فَرِّ یزدانی خِرد؛بر فرقشان مانند پُتک
پرچم ایران رود در چشمشان مانند خار
 
گشته بوعمار و بوهانی و صدها گَند بو
جانشین بویه و سیبویه و آل زیار
 
ارزش ریش این زمان در دیده بیرون از حساب
قیمت پشم این زمان در دیده بیرون از شمار
 
بینم آن روزی که آید نوبت مُلا کُشی
میکند آخوند بی نعلین از هر سو فرار
 
ابلهان را محفل است این؛ یا بود دارالشیوخ
خبرگان را مجلس است این؛ یا بود بیت الحما
 
کسب قدرت میکنند اما برای نَفس خویش
وضع قانون میکنند اما برای انحصا
 
کی وطن در چنگ این خودکامگان یابد سکون
کی وطن در دست این نابخردان گیرد قرار
 
ای که هستی در دیار ما حقیقت را ستون
ای که هستی تو در این کشور شریعت را مدار
 
ملت ایرانِ ما چون گوش بر فرمانِ توست
خلق آذربایجان چون باشدت فرمانگزار
 
دشمنان خلق ایران را ز دور هم بران
دوستانِ ملک ایران را به گِرد هم بیار
 
نیست باکی گر که جانم را بگیرنداین خسان
نیست پروایی شود گر پیکرم بالای دار
 
زانکه من جز نام ایرانی نمیآرم به لب
زانکه من جز بهر ایرانی نمیگویم شعار...
 
                       شهریار

سه‌شنبه 02 فروردین 1401 | ارسال نظر(0)

امتحانی عجیب

نقل است که محمدجعفر خیاطی عجیب ترین معلم دنیا بود، امتحاناتش عجیب تر... امتحاناتی که هر هفته می‌گرفت و هر کسی باید برگه ی خودش را  تصحیح می‌کرد... آن هم نه در کلاس، در خانه...
 دور از چشم همه اولین باری که برگه‌ی امتحان خودم را تصحیح کردم سه غلط داشتم... نمی‌دانم ترس بود یا عذاب وجدان، هر چه بود نگذاشت اشتباهاتم را نادیده بگیرم و به خودم بیست بدهم...
 فردای آن روز در کلاس وقتی همه ی بچه‌ها برگه‌هایشان را تحویل دادند فهمیدم همه بیست شده‌اند به جز من... به جز من که از خودم غلط گرفته بودم...
 من نمی خواستم اشتباهاتم را نادیده بگیرم و خودم را فریب بدهم... بعد از هر امتحان آنقدر تمرین می‌کردم تا در امتحان بعدی نمره‌ی بهتری بگیرم...
 مدت‌ها گذشت و نوبت امتحان اصلی رسید، امتحان که تمام شد، معلم برگه‌ها را جمع کرد و برخلاف همیشه در کیفش گذاشت... چهره‌ی هم کلاسی‌هایم دیدنی بود... آن ها فکر می‌کردند این امتحان را هم مثل همه‌ی امتحانات دیگر خودشان تصحیح می‌کنند... اما این بار فرق داشت... این بار قرار بود حقیقت مشخص شود...
 □فردای آن روز وقتی معلم نمره‌ها را خواند فقط من بیست شدم... چون بر خلاف دیگران از خودم غلط می‌گرفتم؛ از اشتباهاتم چشم پوشی نمی‌کردم و خودم را فریب نمی‌دادم... 
 زندگی پر از امتحان است... خیلی از ما انسان‌ها آنقدر اشتباهاتمان را نادیده می‌گیریم تا خودمان را فریب بدهیم... تا خودمان را بالاتر از چیزی که هستیم نشان دهیم... اما یک روز برگه‌ی امتحانمان دست معلم می‌افتد... آن روز چهره‌مان دیدنی ست... آن روز حقیقت مشخص می‌شود و نمره واقعی را می گیریم... 
تا می‌توانی غلط‌های خودت را بگیر قبل از این که غلطتت را بگیرند.
امام علي عليه السلام فرموده اند:
"ای بندگان خدا! خود را بسنجيد قبل از آنكه مورد سنجش قرار گيريد، و به حساب خود رسيدگی كنيد پيش از آنكه به حسابتان رسيدگی كنند." 
نهج البلاغه/ خطبه ۹۰

دوشنبه 01 فروردین 1401 | ارسال نظر(0)

انسان گرسنه

پاول کوژینسکی کارتونیست بزرگ لهستانی
می‌گوید : انسانِ گرسنه در درجه نخست هدفی جز سیر شدن شکم ندارد،
چون غمِ نان اجازه نمیدهد که انسان به تماشای جهان بنشیند؛
در زندگی عمیق شود، کتاب بخواند، یاد بگیرد، و آگاهی‌اش را بالا برده و به جهان اطراف خود بیاندیشند.
آدمی در نتیجه ی زندگیِ فقیرانه، پا را فراتر از جهل نمی گذارد، به همین دلیل است که گرسنه نگه داشتن اکثریتِ ملتی ضامن بقای طبقات حاکمه است
چیزی که با فقر یکجا جمع نمی شود آگاهی است
 یک شگرد دیگر برای به بردگی گرفتن ملت ها، غمگین کردن آنهاست. انسان وقتی غمگین باشد، قدرت اندیشیدن  و تصمیم گیری منطقی ندارد.
این است راز عزاداری ها و غم و اندوه های همیشگی۰۰۰
 
پاول کوژینسکی

دوشنبه 01 فروردین 1401 | ارسال نظر(0)

به وبلاگ خودت خوش امدید

با سلام.به دنیای لوکس بلاگ و وبلاگ جدید خود خوش آمدید.هم اکنون میتوانید از امکانات شگفت انگیز لوکس بلاگ استفاده نمایید و مطالب خود را ارسال نمایید.شما میتوانید قالب و محیط وبلاگ خود را از مدیریت وبلاگ تغییر دهید.با فعالیت در لوکس بلاگ هر روز منتظر مسابقات مختلف و جوایز ویژه باشید.
در صورت نیاز به راهنمایی و پشتیبانی از قسمت مدیریت با ما در ارتباط باشید.برای حفظ زیبابی وبلاگ خود میتوانید این پیام را حذف نمایید.جهت حذف این مطلب وارد مدیریت وب خود شوید و از قسمت ویرایش مطالب قبلی ،مطلبی با عنوان به وبلاگ خود خوش امدید را حذف نمایید.امیدواریم لحظات خوبی را در لوکس بلاگ سپری نمایید...

جمعه 13 اسفند 1400 | ارسال نظر(0)

بلوغ زود رس و بلوغ دیر رس

روان‌شناسان، فراوان دربارۀ بلوغ زودرس جوانان سخن گفته‌ و هشدار داده‌اند.

 کاش جامعه‌شناسان هم دربارۀ بلوغ عقلی دیررس در برخی جوامع بشری پیوسته هشدار می‌دادند و زنگ‌های خطر را به صدا درمی‌آوردند.

 بلوغ دیررس، یعنی آنچه را که در سی‌سالگی فهمیده‌ای باید در بیست‌سالگی می‌فهمیدی و آنچه در پنجاه‌سالگی آموختی باید در چهل‌سالگی می‌دانستی. گاهی دیر فهمیدن به اندازۀ نفهمیدن، زیان‌‌بار است. وقتی کار از کار گذشت، نه پشیمانی سودی دارد، نه آگاهی.

جامعه نیز مانند انسان، دوران بلوغ دارد. جامعه‌ای که دیرتر به بلوغ عقلی می‌رسد، آنچه را که مثلا باید در قرن بیستم میلادی می‌فهمید، در قرن بیست‌ویکم می‌فهمد. پس در قرن بیست‌ویکم چیزی را می‌فهمد که زمان آن گذشته است. بدین ترتیب، چیزی را که باید در قرن بیست‌ویکم بیاموزد و مربوط به همان قرن است، نمی‌آموزد و به قرنی دیگر وامی‌گذارد. این دومینوی تأخیر همین‌طور قرن‌های او را می‌‌بلعد و میان او و قافلۀ تمدن فاصله می‌اندازد.

بلوغ عقلی جامعه، نشانه‌هایی دارد که مهم‌ترین آنها، مسئولیت‌پذیری، توانایی در کار گروهی و فروتنی است:

 جامعۀ فروتن، بلندپروازی نمی‌کند، اگرچه به دوردست‌ها می‌نگرد؛ خیال‌اندیش نیست، اگرچه تخیلی قوی دارد؛ شعارهای خام نمی‌دهد، اگرچه از صدایی بلند در جهان علم و صنعت برخوردار است؛ به روی دیگران چنگ نمی‌اندازد، اگرچه دوست و دشمنش را می‌شناسد؛ به تجربه‌های جوامع دیگر ارج می‌نهد و چرخ را دوباره اختراع نمی‌کند، اگرچه آسیب‌ها را هم می‌شناسد.

توانایی در کار گروهی را هم باید در دوران کودکی آموخت که متأسفانه نظام آموزشی ما هیچ برنامه‌ای برای آن ندارد؛ بلکه پیوسته بر آتش تفکیک‌ها و تقسیم‌ آدم‌ها به بهانه‌های گونه‌گون می‌دمد.

دربارۀ مسئولیت‌ناپذیری ما ایرانیان نیز اگر شک دارید، این روزها سری به طبیعت بزنید. در ایام نوروز چند بار خواستم به توصیۀ حافظ عمل کنم و بر لب جویی بنشینم تا گذر عمر را ببینم؛ «کاین اشارت ز جهان گذران ما را بس.» اما هر بار که بر لب جویی نشستم، آنقدر زباله و بی‌مرامی و زخم ظلم و جفا بر تن طبیعت ‌‌دیدم که آه از نهادم برآمد. رفتار ما با طبیعت، گویاترین گواه بر مسئولیت‌ناپذیری ما است و مردمی که رفتارشان با طبیعت این است، سرنوشتشان نیز همین است

جمعه 13 اسفند 1400 | ارسال نظر(0)

نکته ها - 3

** بهترین دوست همسرت باش

 ** تا وقتی شغل بهتری پیدا نکرده ایی شغل فعلیت را از دست نده

 ** سعی کن مفید ترین و با احساس ترین آدم روی زمین باشی

 ** از کسی کینه به دل نگیر

 ** برای تمام موجودات زنده ارزش قائل شو

 ** شکست را به راحتی بپذیر.

 ** وقتی پیروز شدی فخر فروشی نکن.

 ** خودت را در گیر مسائل بی اهمیت نکن.

** هرگز به کسی نگو که خسته و افسرده به نظر می آید.

 ** همیشه به قولت وفادار باش.

 ** تا می توانی جدایی ها را به وصل تبدیل کن.

 ** عادت کن که همیشه حتی زمانی که ناراحت هستی خودت را سرحال نشان دهی.

 ** زندگی را سخت نگیر.

 ** هیچ وقت قمار بازی نکن.

 ** وقتی با کار سختی روبرو شدی به خودت تلقین کن که شکست غیر ممکن است.

 ** از وسایلت به خوبی محافظت کن.

** انتظار نداشته باش که پول برایت خوشبختی بیاورد.

 ** برای تغییر دادن دیگران بیش از این تلاش نکن.

 ** همیشه خوش ظاهر و شیک پوش باش.

 ** پلها را از بین نبر شاید مجبور شوی بار دیگر از رودخانه عبور کنی

دوشنبه 25 بهمن 1400 | ارسال نظر(0)

نکته ها - 2

** بعد از تنبیه بچه هایت، آنها را در آغوش بگیر و نوازش کن.

 ** گاهی برای خودت سوت بزن.

 ** شجاع باش، حتی اگر نیستی وانمود کن که هستی، هیچکس نمی تواند تفاوت بین این دو را تشخیص دهد.

 ** هیچوقت سالگرد ازدواجت را فراموش نکن.

 ** به کسی کنایه نزن.

 ** از بین کتاب هایت آنهایی را امانت بده که بازگشتشان برایت مهم نباشد.

 ** به بچه هایت بگو که آنها فوق العاده اند.

 ** سحر خیز باش

 ** سعی کن همیشه خیلی هوشیار باشی، شانس گاهی اوقات خیلی آرام در می زند.

 ** همیشه ساعتت را پنج دقیقه جلو بکش.

 ** کسی را که امیدوار است هیچگاه نا امید نکن شاید تنها داروی او باشد

 ** وقتی با بچه ها بازی می کنی سعی کن آنها برنده شوند

 ** هیچگاه در دستگاه پیغام گیر تلفن پیام بی معنی و نامفهوم نگذار

 ** وقت شناس باش

 ** از افراد ناشایست دوری کن

 **  در پول دادن به بچه هایت خسیس نباش

** اصالت داشته باش

 ** هیچ وقت به رقیبت اعتماد نکن

 ** از حدی که لازم است مهربانتر باش

 ** وقتی عصبانی هستی به هیچ کاری دست نزن

دوشنبه 25 بهمن 1400 | ارسال نظر(0)

نکته ها - 1

نکته ها

...........

  ** روز تولد دیگران را به خاطر داشته باش.

 ** حداقل سالی یکبار طلوع آفتاب را تماشا کن.

 ** برای فردایت برنامه ریزی کن.

 ** از عبارت«متشکرم»زیاد استفاده کن.

 ** بدان در چه وقت باید سکوت کنی.

 ** زیر دوش آب برای خودت آواز بخوان.

 ** احمقانه رفتار مکن.

 ** برای هر مناسبت کوچکی جشن بگیر.

 ** اجناسی که بچه ها می فروشند را بخر.

 ** همیشه در حال آموختن باش.

** آنچه می دانی به دیگران بیاموز.

 ** روز تولدت یک درخت بکار.

 ** دوستان جدید پیدا کن اما قدیمیها را از یاد مبر.

 ** از مکانهای مختلف عکس بگیر.

 ** راز دار باش.

 ** فرصت لذت بردن از خوشی هایت را به بعد موکول نکن.

 ** به دیگران متکی نباش.

 ** هیچ وقت در مورد رژیم غذاییت با کسی صحبت نکن.

 ** اشتباه هایت را بپذیر.

 ** بدان که تمام اخباری که می شنوی درست نیست.

دوشنبه 25 بهمن 1400 | ارسال نظر(0)

من گاو هستم

من گاو هستم
 
در یک مدرسه راهنمایی دخترانه چند سالی مدیر بودم. روزی چند دقیقه مانده به زنگ تفریح، مردی باظاهری آراسته وارددفتر مدرسه شد. گفت: با خانم ناصری دبیر کلاس دوم کار دارم.... می خواهم درباره درس و انضباط فرزندم از او سؤال کنم . ازاو خواستم خودش رامعرفی کند.
گفت: من گاو هستم !  خانم دبیر بنده را می شناسند! بفرمایید گاو آمده.
ایشان متوجه می شوند چه کسی آمده!  تعجب کردم و موضوع را به خانم ناصری، دبیرکلاس دوم گفتم. او هم تعجب کرد وگفت: ممکن است این آقا اختلال روانی داشته باشد، یعنی چه گاو؟ من که چیزی نمیفهمم! ناچارازاو خواستم پیش آن مرد برود. با اکراه پذیرفت و رفت.
مرد آراسته، با احترام به خانم دبیر ما سلام داد و خودش را معرفی کرد: من گاو هستم! معلم جواب سلام داد و گفت: خواهش میکنم، ولی ...
 مرد ادامه داد شما بنده را به خوبی می شناسید. من گاو هستم، پدر گوساله!
 همان دختر۱۳ ساله ای که شما دیروز در کلاس، او را به همین نام صدا زدید... دبیر ما به لکنت افتاد و گفت: آخه، میدونید. مرد گفت: بله، ممکن است واقعاً فرزندم مشکلی داشته باشد و من هم در این مورد به شما حق میدهم. ولی بهتر بود مشکل انضباطی او را با من نیزدرمیان می گذاشتید. قطعاً من هم میتوانستم اندکی به شما کمک کنم. خانم دبیر و پدر دانش آموز مدتی با هم گفتگو کردند.
 
آن آقا، در خاتمه کارتی را به خانم دبیر ما داد و رفت. وقتی او رفت، کارت را با هم خواندیم روی آن نوشته شده بود:
دکترفلانی عضو هیأت علمی دانشکده روانشناسی و علوم تربیتی دانشگاه .
چند روز بعد از ایشان خواستم که یک جلسه برای معلمان صحبت کنند، در کمال تواضع خواسته ام روقبول کردند، سخنرانی دلپذیری داشتند...ایشان می‌گفت:
خشونت آن گونه كه ما فکر می کنیم فقط محدود به خشونت فيزيكي و بدني نيست. عموما مادرگيري هاي فيزيكي یا تعرض جنسی را خشونت می دانیم. ولی واقعیت آنست که دامنة خشونت حوزه های گسترده تري دارد از جمله خشونت زبانی. وقتی توهین میکنیم، قومی را مسخره می کنیم. صاحبان یک عقیده را تحقیر می کنیم. وقتی تهمت یا برچسب می زنیم یا تهدید میکنیم همه این ها خشونت است؛ منتهاخشونت زبانی. بدون خون و خونریزی است. خشونت زبانی از درون می کُشد.
 
 تا حالا هیچ کس را دیده اید که به دلیل اینکه مسخره شده و یا فحش خورده باشد به اورژانس مراجعه‌ کند؟ یا به پلیس شکایت کند؟ قربانیان خشونت زبانی، اثری از جای زخم بر بدنشان یا مدرک دیگری ندارند. خشونت ابتدا در ذهن شكل مي گيرد بعد خود را در زبان نشان می دهد و سپس زمینه ساز خشونت فیزیکی میشود.
 وقتی رهبریک گروه سیاسی در جامعه، افراد طرف مقابل رااحمق، مغرض و فاسد معرفی میکند، ما به عنوان طرفداران اوآمادگی لازم را پیدا می کنیم که در زمان مناسب با ماشین از روی آنها رد شویم, چرا؟ چون دیگر آنها را شایسته زندگی نمی دانیم !
 وقتی در یک ورزشگاه صد هزار نفری،طرفداران تیم مقابل را با ده ها فحش آبدار و ناموسی می نوازیم، زمینه را برای زد و خورد بعد از بازی فراهم میکنیم. وقتی ما جریان رقیب را فریب خورده و عامل دست دشمن معرفی میکنیم، آنگاه حذف سیاسی و فیزیکی رقیب مشروعیت پیدا می کند...
 
وقتی دختر همسایه را داف خطاب می کنم، راننده کناری را یابو، مشتری را گاو، دانش آموزم راخنگ و فرد قانون مداررا اُسکُل، همه اینها خشونت های زبانی یعنی آمادگی برای خشونت رفتاری در آینده؛ از تعرض جنسی بگیرید تا صدمه فیزیکی. 
چه باید کرد؟
اولین کار این است:
که مهارت گفتگو را بیاموزیم. فقدان مهارت‌های گفت‌وگو باعث می شود افراد نتوانند آن‌چه که مدنظر دارند را به‌زبان روشن بیان کنند و ایده و احساس خود را در یک کلام خشن و تندتخلیه میکنند. تمرین گفتگو تمرین تخلیه ذهن و قلب به شیوه ای غیرخشونت آمیز است
 
دومین کار این است:
که به خودمان بارها و بارها یادآوری کنیم کشتن آدم ها فقط به فرو کردن چاقو در سینه آنان نیست. دختر یا پسر، زن یا مردی که شخصیت اش تخریب شده، شرافت اش لکه دار شده، عزت نفس اش لگدمال شده دیگر زندگی نرمال نخواهد داشت. به خودم یادآوری کنم که جریان رقیب من، تیم مقابل، صاحبان دین و مذهب و اندیشه متفاوت از من، نه بی شعور هستند نه فاسد نه احمق نه هوس باز نه فریب خورده نه ... آن ها فقط انسان هستند، درست ودقیقا مانند من! آنگاه یاد خواهم گرفت.
 *کلمه گاو را فقط و فقط برای خود گاو بکار بگیرم نه کمتر و نه بیشتر.

سه‌شنبه 19 بهمن 1400 | ارسال نظر(0)

شهید بهشتی

درسهایی از شهید بهشتی

از پلکان حرام که نمی‌شود به بام سعادت حلال رسید...

گفتند حالا که «مرگ بر شاه» همه‌گیر شده؛ شعار جدید بدیم: «شاه زنازاده است، خمینی آزاده است». آشفته شده‌بود. گفت: رضاخان ازدواج کرده، این شعار حرام است. از پلکان حرام که نمی‌شود به بام سعادت حلال رسید.

*

طلبه جوان هر روز می‌رفت دبیرستانها درس انگلیسی می‌داد. پولش هم می‌شد مایه امرار معاش. می‌گفت اینطوری استقلالم بیشتره، نواقص حوزه رو بهتر می‌فهمم و با شجاعت بیشتری می‌تونم نقد کنم. بهشتی تا آخر هم با حقوق بازنشستگی آموزش و پرورش زندگی می‌کرد.

*

از بهشتی پرسید؛ روحانی هم می‌تونه تو شورای شهر بره؟ گفت: روحانی همه جا می‌تونه بره به شرط اینکه علم اون رو داشته باشد نه اینکه تکیه‌اش به علوم حوزوی باشه.

گفت: صرف روحانی بودن به فرد صلاحیت ورود به هر کاری رو نمی‌ده.

*

بنی‌صدر که فرار کرد زنش رو گرفتند. زنگ زد که زن بنی‌صدر تخلفی نکرده باید زود آزاد بشه. آزادش نکردند. گفت با اختیارات خودم آزادش می‌کنم. بهشتی می‌گفت: هر یک ثانیه که در زندان باشه گناهش گردن جمهوری اسلامیه

*

الآن بهترین موقعیته، برای کمک به پیروزی انقلاب هم هست! نیت بدی هم که نداریم. آمار شهدای ١۵خرداد رو بالا می‌گیم، خیلی بالا، این ننگ به رژیم هم می‌چسبه!

بهشتی بدون تعلل گفت: با دروغ می‌خواهید از اسلام دفاع کنید؟ اسلام با صداقت رشد می‌کنه نه دروغ!

*

بهشتی اسم جوان رو داده بود برای شورای صدا و سیما. گفته بودند ولی این مخالف شماست، کلی علیه شما دنبال سند بوده! گفت: او جویاست و کنجکاو. چه اشکالی دارد که سندی پیدا کند و مردم رو آگاه کند.

*

همه جمع شده بودند برای جلسه. باهنر رو فرستاده بودند که بهشتی رو بیاره. اومده بود که آماده شید بریم؛ همه منتظر شمایند. بهشتی عذر خواسته بود. گفترذه بود جمعه متعلق به خانواده است، قرار است برویم گردش.

اخم باهنر رو که دید گفت: بچه‌ها منتظرند، سلام برسونید، بگید فردا در خدمتم

 *

به قاضی دادگاه نامه زده بود که: «شنیدم وقتی به مأموریت می‌روی ساک خود را به همراهت می‌دهی. این نشانه تکبر است که حاضری دیگران را خفیف کنی.»

قاضی رو توبیخ کرده بود. حساس بود، مخصوصاً به رفتار قضات...

*

مترجم ترجمه کرد؛ «هیأت کوبایی می‌خواهند با شما عکس یادگاری بگیرند». همه ایستاده بودند تو کادر جز مترجم! پرسید مگه شما نمی‌آیی؟ گفت: همه می‌دونند من توده‌ایم، برای شما بد می‌شود. خندید؛ باید شما هم باشید، دقیقاً کنار من! کادر کامل شد.

*

با بی‌ادبی بلند شد به توهین کردن به شریعتی. بهشتی سرخ شد و گفت: حق نداری راجع به یک مسلمان اینطور حرف بزنی.

هول شدند و چند نفر حرف تو حرف آوردند که یعنی بگذریم. گفت: شریعتی که جای خود! غیر مسلمان را هم نباید با بی‌ادبی مورد انتقاد قرار بدیم.

*

اومده بودند در خانه بهشتی که یک مقام سیاسی خارجی می‌خواهد شما را ببیند. گفت: قراره به فرزندم دیکته بگویم. جمعه‌ام متعلق به خانواده است.

نرفته بود. «بابا آب داد». بنویس پسر بابا!

*

صبح بود، یه اتوبوس آدم پیاده شدند جلوی خونه بهشتی. یه نگاهی و براندازی کردند و دوباره سوار شدند و رفتند. نگو دعوا شده بود، یکی گفته بود خونه بهشتی کاخه! یکی دیگه گفته بودند هشت طبقه است! راننده بهشتی‌شناس بود. همه رو آورده بود دم خونه گفته بود حالا ببینید و قضاوت کنید!!

 

یکشنبه 17 بهمن 1400 | ارسال نظر(0)

💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران