صاحبدلان

فرهنگی . اجتماعی . ادبی

نويسندگان

م . توحیدی

دینداران احمق

وقتی روستایی بهداشت و حمّام و مدرسه ندارد و تو به آنجا بروی و مسجد بسازی؛ تو یک دیندار احمقی!!!!
وقتی مردمی گرسنه و بیکار باشند، و به نان شب محتاج  تو آنها را شب و روز نصیحت به تقوا و پرهیزکاری و قناعت می‌کنی، تو یک دیندار احمقی !!!!
وقتی عدّه‌ای از دختران و زنان جامعه ما به سبب فقر اقتصادی یا فرهنگی، تن فروشی می‌کنند، و تو  اصلاً رگ گردنت کلفت نمی‌شود، ولی اگر روسری همین افراد در خیابان کمی از سرشان عقب برود،  رگ گردنت کلفت می‌شود و عَربده می‌کشی، تو یک دیندار احمقی !!!!
اگر مدارس ما در سیستان و بلوچستان و کرمان و خراسان جنوبی و هرمزگان بعد از۴۳ سال انقلاب هنوز سرویس بهداشتی ندارد، وسیله گرمایی ندارد، و حتی معلم ندارد ولی تو فقط به فکر فرستادن یک روحانی برای تبلیغ دین به آنجا هستی؛ تو یک دیندار احمقی!!!!
وقتی سنّ فحشا در دختران جامعه به ۱۳ سال رسیده ، و تو نگران نیستی، و کاری نمیکنی ولی ناراحت می‌شوی از اینکه دختران و زنان برای نگاه کردن مسابقه فوتبال به استادیوم بروند، تو یک دیندار احمقی!!!!
اگر به این همه حجم دزدی، اختلاس و رشوه و فساد ِ اقتصادی در میان ِ مسئولین ِ ریز و درشت در این کشور، اعتراضی نمی‌کنی، ولی تحمّل آب بازی بچّه‌های نوجوان و جوان را در پارک‌های شهر نداری و یا از برگزاری کنسرتِ موسیقی در شهر غصه میخوری، واقعاً غصّه بخور چون تو یک دیندار احمقی!!!!!
اگر به کارگران ۶ماه بی‌حقوق مانده، دانشجو و معلّم و هر کس دیگری که مشکل ِ صنفی دارد اجازه یک فریاد یا اعتراض ِ ساده را به بهانه تشویش اذهان ِعمومی یا تضعیف ِ امنیّت ملّی نمی‌دهی، ولی به اعتراضات سیاسی و اجتماعی مردم انسوی دنیا حق میدهی و حمایت میکنی تو یک دیندار احمقی 
وقتی از ورشکسته شدن صنایع داخلی بخاطر تورم و گرانی دلار و قوانین دست و پا گیر گمرکی در ورود مواد اولیه صنایع بی‌خبری از طرف ِ دیگر میلیارد میلیارد ورود ِ کالاهای قاچاق و اتومبیل‌های لوکس در روز ِ روشن از مرزهای مجاز و گمرکات کشور تو را تحریک نمی کند؛ تو یک دیندار احمقی!!!!
اگر کودکان سرزمینمان در فقر وفلاکت غوطه‌ور هستند و در سرما و گرما زیر کپرها و سیاه چادر زندگی می‌کنند تو سنگ قبر امامان را طلا کاری میکنی تو یک دیندار احمقی!!!!

دوشنبه 10 خرداد 1400 | ارسال نظر(0)

منم که شهره شهرم به عشق ورزیدن

منم که شهره شهرم به عشق ورزیدن
منم که دیده نیالوده‌ام به بد دیدن
 
وفا کنیم و ملامت کشیم و خوش باشیم
که در طریقت ما کافریست رنجیدن
 
به پیر میکده گفتم که چیست راه نجات
بخواست جام می و گفت عیب پوشیدن
 
مراد دل ز تماشای باغ عالم چیست
به دست مردم چشم از رخ تو گل چیدن
 
به می پرستی از آن نقش خود زدم بر آب
که تا خراب کنم نقش خود پرستیدن
 
به رحمت سر زلف تو واثقم ور نه
کشش چو نبود از آن سو چه سود کوشیدن
 
عنان به میکده خواهیم تافت زین مجلس
که وعظ بی عملان واجب است نشنیدن
 
ز خط یار بیاموز مهر با رخ خوب
که گرد عارض خوبان خوش است گردیدن
 
مبوس جز لب ساقی و جام می حافظ
که دست زهد فروشان خطاست بوسیدن

جمعه 07 خرداد 1400 | ارسال نظر(0)

آرزو

آرزو می کنم، آرزوهايت در یک قدمی تو‌‌ ايستادہ باشد 
 
تا با یک  پلک بر هم زدن در آغوششان بگیری.
 
آرزو می کنم عشق در بهترین زمان ممکن به سراغت بیاید و زیباترین خوشی های دنیا را زندگی کنی. 
 
آرزو می کنم هیچ وقت درمانده و مستاصل خیابان های شهر را قدم نزنی و مردمک چشمانت از شادی برق بزند نه از اشک و غم.
 
روز بهاریتـون زیبـا

پنج‌شنبه 06 خرداد 1400 | ارسال نظر(0)

هوا سرد است

هوا سرد است و امّیدی به تابستانِ فردا نیست
چه خورشیدی؟ چه گرمایی؟ نه جانم این خبرها نیست
 
دماوندی که سر تا پا چهل سال است یخ بسته
اگر آتش بگیرد هم، حریفِ ﻏﻮﻝِ سرما نیست
 
زمستان است و بورانی ، که سوزش خانمانسوز است
بجنبيد خلق الناس ، که ایران رو به ویرانیست
 
شعارِ انقلابِ ما ؛ رفاه و عدل و ایمان بود
رفاه و عدل و ایمانی که سهمِ خانه ی ما نیست
 
نه آرامش ، نه آسایش ، نه نانی مانده در سفره
نه ایمانی به جا مانده، نه آب و برق مجانیست!
 
دیارِ کوورش و رستم، پُر از یک مشتِ معتاد است
اگر هم بابکی مانده، نه خرّمدین که زنجانیست!
 
عدالت نیست آقا جان ، مگر کوری؟ نمی بینی...؟
که دزدِ خانه آزاد است ، و صاحبخانه زندانیست؟
 
چه اسلامی؟ چه ایمانی؟  جنابِ شیخ باور کن!
مسلمانی نه در ریش ، و نه داغِ رویِ پیشانیست
 
دلت پیشِ خدا باشد، سرت در دیگِ بیت المال!؟
قضاوت با خودت، امّا کجای این مسلمانیست؟
 
خودم ناگفته میدانم؛ جسارت کرده ام ، امّا...
بپاخيزيد خلق الناس، شرایط سخت، بحرانیست
 

چهارشنبه 05 خرداد 1400 | ارسال نظر(0)

احترام به آرا و خواست مردم

استاد شهید مطهری:
 «بسیاری از مسائل اجتماعی است که اگر سرپرست‌های اجتماع، افراد بشر را هدایت و سرپرستی نکنند، گمراه می‌شوند.
اگر هم بخواهند ولو با حسن نیت به بهانه اینکه: «مردم قابل و لایق نیستند و خودشان نمی فهمند»، آزادی را از آن‌ها بگیرند، این مردم تا ابد بی‌لیاقت باقی می‌مانند و از لحاظ اجتماعی رشد نمی‌کنند.
اصلاً باید آزادشان گذاشت تا فکر کنند، تلاش کنند ... و بعد به صورت ملتی در بیاید که رشد اجتماعی دارد. رشدش به این است که آزادش بگذاریم و او در آن آزادی ابتدا اشتباه هم بکند. صد بار هم اگر اشتباه بکند باز باید آزاد باشد.

سه‌شنبه 04 خرداد 1400 | ارسال نظر(0)

باز شب آمد و شد اول بیداری ها

باز شب آمد و شد اول بیداریها
من و سودای دل و فکر گرفتاریها
 
شب خیالات و همه روز، تکاپوی حیات
خسته شد جان و تنم زین همه تکراریها
 
در میان دو عدم، این دو قدم راه چه بود؟
که کشیدیم درین مرحله بس خواریها
 
دلخوشی‌ها چو سرابم سوی خود بُرد، ولیک
حیف از آن کوشش وُ طی کردن دشواریها
 
نوجوانی بهوس رفت و از آن بر جا ماند
تنگی سینه و کم خوابی و بیماریها
 
سرگذشتی گُنه آلود و، حیاتی مغشوش
خاطراتی سیه از ضبط خطا کاریها
 
کور سوئی نَزَد آخر به حیاتِ ابدی،
شمع جانم، که فدا شد به وفاداریها!
 
باستانی پاریزی

سه‌شنبه 04 خرداد 1400 | ارسال نظر(0)

هیولا

دو نوع "هیولا" در این دنیا وجود دارد:
آن‌ها که فقط به فکر خودشانند و آن‌هایی که فقط به فکر دیگران هستند.
به عبارتی، آدم‌های "شرور خودخواه" و آدم‌های "شرور فداکار"..!
 
گروه اول به لذت و موفقیت خودش بیش از هر چیز بها می‌دهد. البته با تمام این اوصاف، در بدی به گرد پای گروه دوم هم نمی‌رسد..!
 
"شرورهای فداکار" باعث بزرگ‌ترین ویرانی‌ها می‌شوند، چون هیچ‌چیز جلودارشان نیست، نه لذت و نه شکم‌سیری، نه پول و نه شهرت..
چرا؟ چون "شرورهای فداکار" فقط به فکر دیگران هستند..!
آن‌ها از دایره‌ی شرارت فردی پا را فراتر می‌گذارند، به مقامات بالای حکومتی می‌رسند. "موسولینی"، "فرانکو" یا "استالین" سرشار از احساس رسالت‌اند.
از نظر خودشان، آن‌ها به چیزی جز "مصالح مردم" فکر نمی‌کنند. آن‌ها یقین دارند که کار خوبی می‌کنند، وقتی آزادی‌ها را سلب می‌کنند، وقتی مخالفانشان را به زندان می‌اندازند، یا حتی وقتی آن‌ها را اعدام می‌کنند..!
آن‌ها سهم دیگران را نادیده می‌گیرند.
آن‌ها سر در آرمان‌هایشان دارند و پای در خون..
 
 
اریک امانوئل اشمیت
 
 
 

سه‌شنبه 28 اردیبهشت 1400 | ارسال نظر(0)

داستان تاریخی بابک از زبان دکتر شجاع الدین شفا

داستان تاریخی اعدام بابک  خرمدین
 
روز قبل از اعدام، خلیفه با بزرگانش مشورت کرد که چگونه بابک را در شهر بگرداند و به مردم نشان بدهد تا همه بتوانند وی را ببینند.
 بنا بر نظر یکی از درباریان قرار بر آن شد که وی را سوار بر فیلی کرده در شهر بگردانند.
 فیل را با حنا رنگ کردند و نقش و نگار بر آن زدند؛ و بابک را در رختی زنانه و بسیار زننده و تحقیرکننده برآن نشاندند و در شهر به گردش درآوردند.
 پس از آن مراسم اعدام بابک با سروصدای بسیار زیاد با حضور شخص خلیفه بر فراز سکوی مخصوصی که برای این کار در بیرون شهر تهیه شده بود، برگزار شد.
 برای آنکه همه‌ی مردم بشنوند که اکنون دژخیم به بابک نزدیک میشود و دقایقی دیگر بابک اعدام خواهد شد، چندین جارچی در اطراف با صدای بلند بانگ میزدند نَوَد نَوَد، این اسمِ دژخیم بود و همه او را میشناختند .
ابن الجوزی مینویسد که وقتی بابک را برای اعدام بردند خلیفه در کنارش نشست و به او گفت: تو که اینهمه استواری نشان میدادی اکنون خواهیم دید که طاقتت در برابر مرگ چند است!
 بابک گفت: خواهید دید.
 چون یک دست بابک را به شمشیر زدند، بابک با خونی که از بازویش فوران میکرد صورتش را رنگین کرد. خلیفه از او پرسید: چرا چنین کردی؟ بابک گفت: وقتی دستهایم را قطع کنند خونهای بدنم خارج میشود و چهره‌ام زرد میشود، و تو خواهی پنداشت که رنگ رویم از ترسِ مرگ زرد شده است، چهره‌ام را خونین کردم تا زردیش دیده نشود .
 به این ترتیب دستها و پاهای بابک را بریدند . چون بابک بر زمین غلتید، خلیفه دستور داد شکمش را بدرند، پس از ساعاتی که این حالت بر بابک گذشت، دستور داد سرش را از تن جدا کنند.
پس از آن چوبه‌ی داری در میدان شهر سامرا افراشتند و لاشه‌ی بابک را بردار زدند، و سرش را خلیفه به خراسان فرستاد.
 
آخرین گفتار بابک چنین بود :
تو ای معتصم خیال مکن که با کشتن من فریاد استقلال طلبی ایرانیان را خاموش خواهی کرد
من لرزه ای بر ارکان حکومت عرب انداخته ام که دیر یا زود آن را سرنگون خواهد نمود، تو اکنون که مرا تکه تکه میکنی هزاران بابک در شمال و شرق و غرب ایران ظهور خواهد کرد و قدرت پوشالی شما پاسداران جهل و ستم را از میان بر خواهد داشت !
 این را بدان که ایرانی هرگز زیر بار زور و ستم نخواهد رفت و سلطه بیگانگان را تحمل نخواهد کرد، من درسی به جوانان ایران داده ام که هرگز آنرا فراموش نخواهند کرد .
 من مردانگی و درس مبارزه را به جوانان ایران آموختم و هم اکنون که جلاد تو شمشیرش را برای بریدن دست و پاهای من تیز میکند صدها ایرانی با خون بجوش آمده آماده طغیان هستند
مازیار هنوز مبارزه میکند و صدها بابک و مازیار دیگر آماده اند تا مردانه برخیزند و میهن گرامی را از دست متجاوزان و یوغ اعراب بدوی و مردم فریب برهانند .
اما تو ای افشین ...در انتظار
 و بدینسان نخست دست چپ بابک بریده شد و سپس دست راست او و بعد پاهایش و در نهایت دو خنجر در میان دنده هایش فرو رفت و آخرین سخنی که بابک با فریادی بلند بر زبان آورد این بود :
" پاینده ایران "
 روز اعدام بابک خرمدین و تکه تکه کردن بدنش در تاریخ 2 صفر سال 223 هجری قمری انجام گرفت که مسعودی در کتاب مشهور مروج الذهب این تاریخ را برای ایرانیان بسیار مهم دانسته است اعدام بابک چنان واقعه‌ی مهمی تلقی شد که محل اعدامش تا چند قرن دیگر بنام خشبه‌ی بابک یعنی چوبه‌ی دار بابک در شهرِ سامرا که در زمان اعدام بابک پایتخت دولت عباسی بود شهرت همگانی داشت و یکی از نقاط مهم و دیدنی شهر تلقی میشد
 برادر بابک یعنی آذین را نیز خلیفه به بغداد فرستاد و به نایبش در بغداد دستور نوشت که اورا مثل بابک اعدام کند.
 طبری می نویسد که وقتی دژخیمْ دستها و پاهای برادر بابک را می‌بُرید، او نه واکنشی از خودش بروز میداد و نه فریادی برمی‌آورد. جسد این مرد را نیز در بغداد بردار کردند.
 معتصم خلیفه عباسی، چنانکه نظام الملک در سیاست نامه خود می نویسد به شکرانه آنکه دو سردار مبارز ایرانی، بابک ، مازیار را که هر دو آنها به حیله اسیر شده بودند به دار آویخته بود، مجلس ضیافتی ترتیب داده بود که در طول آن ۲ بار پیاپی مجلس را ترک گفت و هر بار ساعتی بعد برمی گشت.
 در بار سوم در پاسخ حاضران که جویای علت این غیبت ها شده بودند فاش کرد که در هر بار به یکی از دختران پدر کشته این دو سردار تجاوز کرده است، و حاضران با او از این بابت به دعا ایستادند و خداوند را شکر گفتند. ش
 
 تولدی دیگر
شجاع الدین شفا

سه‌شنبه 28 اردیبهشت 1400 | ارسال نظر(0)

از کوتهی ماست که دیوار بلند است

واعظ نه ترا پایه گفتار بلندست

آواز تو از گنبد دستار بلندست

در کعبه ز اسرار حقیقت خبری نیست

این زمزمه از خانه خمار بلندست

مژگان تو از خواب گران است نظربند

ورنه همه جا شعله دیدار بلندست

یک شعله شوخ است که در سیر مقامات

گاه از شجر طور و گه از دار بلندست

از بی هنران شعله ادارک مجویید

این طایفه را طره دستار بلندست

تن چیست که با خاک برابر نتوان کرد؟

از کوتهی ماست که دیوار بلندست

کوته بود از دامن عریانی مجنون

هر چند که دست ستم خار بلندست

غافل کند از کوتهی عمر شکایت

شب در نظر مردم بیدار بلندست

هر چند زمین گیر بود دانه امید

دست کرم ابر گهربار بلندست

صائب ز بلند اختری همت والاست

گر زان که ترا پایه گفتار بلندست

سه‌شنبه 28 اردیبهشت 1400 | ارسال نظر(0)

حزب ر

عبور!
 

سه‌شنبه 28 اردیبهشت 1400 | ارسال نظر(0)

💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران