صاحبدلان

فرهنگی . اجتماعی . ادبی

نويسندگان

م . توحیدی

ایران عزیز

یک آخوند به شما هیچوقت نمی گوید حضرت محمد با عروسش ازدواج کرده 
یک آخوند به شما هیچوقت نمی گوید محمد در سن ۵۸سالگی با عایشه ۹ساله همبستر شده 
یک آخوند هیچوقت به شما نمی گوید محمد و امامان ده‌ها زن و کنیز و برده ایرانی وعرب داشتند 
 یک آخوند هیچوقت به شما نمی گوید که علی در جنگ قادسیه مشاور عمر بوده و در زمان خلافتش بارها ایرانیانی که علیه اعراب شورش کردند را سرکوب کرده.
یک آخوندهیچوقت به شما نمی گوید علی و حسن اسم بچه‌هایشان را ابوبکر و عمر و عثمان گذاشتند. 
یک آخوند هیچوقت روضه ابوبکر بن علی و عمر بن علی که در کربلا کشته شدن را نمی خواند. 
یک آخوندهیچوقت به شما نمی گوید که علی دخترش ام کلثوم را به عمر داد و دختری از عمر گرفت و در واقع بین آنان عهد دامادی بر قرار شد در حالیکه عمر سن پدربزرگ ام کلثوم بود.
آخوندهرگز به شما نمی گوید که پس از مرگ ابوبکر، علی یکی از زنانش را گرفت تا بین اعراب نشان دهد خلفا هوای یکدیگر راحتی پس از مرگ هم دارند. 
یک آخوند به شما نمی گوید که فرش بهارستان از بزرگترین غنائم قادسیه باطول 140متروعرض27 مترکاملا بافته شده از ابریشم و طلا بود توسط علی و عمر تکه تکه شد و بین 4 قبیله بزرگ عرب بنامهای قریش بنی کلب اوس و خزرج تقسیم و به فروش رفت. 
یک آخوند از دریدن شکم زنان ایرانی باردار شده بدست مردان وحشی عرب و شرط بندی بر روی جنسیت جنینشان و فروش زنان و دختران و کودکان ایرانی در مدینه پس از قادسیه نمی گوید
یک آخوندهیچوقت از کشتار120هزار نفری مردان و جوانان ایرانی که در 3مرحله بدست خالد بن ولید و سعدبن ابی وقاص و عمربن خطاب به جرم نپذیرفتن اسلام در مدائن و مراغه و قصرشیرین گردن زده شدن چیزی به شما نمی گوید. 
یک آخوندهرگز به شما نمی گوید که خالدبن ولید صحابه محمد پس از فتح آذر گشسب سوگند خورد که من کیسه های گندم را با خون ایرانیان در این آسیاب آرد می کنم و از آن آرد نان پخته و می خورم و چون خونهای ایرانیان دلمه می شد به نا چار از چاه آب کشیدند ودرآسیاب ریختند تا به گردش در آید تا از این جهت خالد به سوگندش عمل کرده باشد. 
یک آخوند به شما نمی گوید که حسن در قبال پول و ثروت، قید امامت یکی از ۵ رکن اسلام را زد. 
یک آخوند به شما نمی گوید پس از صلح حسن و معاویه، مالیات مردم نگون‌بخت اهواز و داراب گرد فارس، بنام بیت المال مسلمین به جیب حسن و حسین رفت. 
یک آخوند به شما نمی گوید حسن و حسین در تجاوز اعراب به خاک ایران مخصوصا فتح طبرستان و قتل عام زنان و مردان این خطه حضور داشتند. 
یک آخوند خیلی چیزها را به شما نمی گوید، چون دکانش تعطیل می شود!
 

پنج‌شنبه 31 تیر 1400 | ارسال نظر(0)

دیوان اشعار منصوری

دیوان کامل اشعار جناب جعفر منصوری

تلفن مرکز پخش: 863 30 31 0912

 

پنج‌شنبه 31 تیر 1400 | ارسال نظر(0)

ایران عزیز

 

 

 یک آخوند به شما هیچوقت نمی گوید محمد با عروسش ازدواج کرده 

یک آخوند به شما هیچوقت نمی گوید محمد در سن ۵۸سالگی با عایشه ۹ساله همبستر شده 
یک آخوند هیچوقت به شما نمی گوید محمد و امامان ده‌ها زن و کنیز و برده ایرانی وعرب داشتند 
 یک آخوند هیچوقت به شما نمی گوید که علی در جنگ قادسیه مشاور عمر بوده و در زمان خلافتش بارها ایرانیانی که علیه اعراب شورش کردند را سرکوب کرده
یک آخوندهیچوقت به شما نمی گوید علی و حسن اسم بچه‌هایشان را ابوبکر و عمر و عثمان گذاشتند. 
یک آخوند هیچوقت روضه ابوبکر بن علی و عمر بن علی که در کربلا کشته شدن را نمی خواند. 
یک آخوندهیچوقت به شما نمی گوید که علی دخترش ام کلثوم رابه عمر داد و دختری ازعمرگرفت ودر واقع بین آنان عهد دامادی براقرارشد درحالیکه عمرسن پدربزرگ ام کلثوم بود.
آخوندهرگز به شما نمی گوید که پس از مرگ ابوبکر، علی یکی از زنانش را گرفت تابین اعراب نشان دهد خلفا هوای یکدیگرراحتی پس ازمرگ دارند. 
یک آخوند به شما نمی گوید که فرش بهارستان از بزرگترین غنائم قادسیه باطول 140متروعرض27 مترکاملا بافته شده ازابریشم و طلا توسط علی و عمر تکه تکه شد وبین4 قبیله بزرگ عرب بنامهای قریش بنی کلب اوس وخزرج تقسیم وبه فروش رفت. 
یک آخوند از دریدن شکم زنان ایرانی باردارشده بدست مردان وحشی عرب وشرط بندی بر روی جنسیت جنینشان و فروش زنان ودختران و کودکان ایرانی در مدینه پس از قادسیه نمی گوید
یک آخوندهیچوقت ازکشتار120هزارنفری مردان و جوانان ایرانی که در3مرحله بدست خالد بن ولید وسعدبن ابی وقاص وعمربن خطاب به جرم نپذیرفتن اسلام درمدائن ومراغه و قصرشیرین گردن زده شدن چیزی به شما نمی گوید. 
یک آخوندهرگزبه شما نمی گوید که خالدبن ولید صحابه محمد پس ازفتح آذرگشسب سوگند خورد که من کیسه های گندم راازخون ایرانیان دراین آسیاب آرد می کنم وازآن آرد نان پخته ومی خورم وچون خونهای ایرانیان دلمه می شد به ناچارازچاه آب کشیدند ودرآسیاب ریختند تا به گردش درآید تا ازاین جهت خالد به سوگندش عمل کرده باشد. 
یک آخوند به شما نمی گوید که حسن در قبال پول و ثروت، قید امامت یکی از ۵ رکن اسلام را زد. 
یک آخوند به شما نمی گوید پس از صلح حسن و معاویه، مالیات مردم نگون‌بخت اهواز و دارابگرد فارس، بنام بیت المال مسلمین به جیب حسن و حسین رفت. 
یک آخوند به شما نمی گوید حسن و حسین در تجاوز اعراب به خاک ایران مخصوصا فتح طبرستان وقتل عام زنان ومردان این خطه حضور داشتند. 
یک آخوند خیلی چیزها را به شما نمی گوید، چون دکانش تعطیل می شود!

 

پنج‌شنبه 31 تیر 1400 | ارسال نظر(0)

ایران عزیز

یک آخوند به شما هیچوقت نمی گوید محمد با عروسش ازدواج کرده 
یک آخوند به شما هیچوقت نمی گوید محمد در سن ۵۸سالگی با عایشه ۹ساله همبستر شده 
یک آخوند هیچوقت به شما نمی گوید محمد و امامان ده‌ها زن و کنیز و برده ایرانی وعرب داشتند 
 یک آخوند هیچوقت به شما نمی گوید که علی در جنگ قادسیه مشاور عمر بوده و در زمان خلافتش بارها ایرانیانی که علیه اعراب شورش کردند را سرکوب کرده
یک آخوندهیچوقت به شما نمی گوید علی و حسن اسم بچه‌هایشان را ابوبکر و عمر و عثمان گذاشتند. 
یک آخوند هیچوقت روضه ابوبکر بن علی و عمر بن علی که در کربلا کشته شدن را نمی خواند. 
یک آخوندهیچوقت به شما نمی گوید که علی دخترش ام کلثوم رابه عمر داد و دختری ازعمرگرفت ودر واقع بین آنان عهد دامادی براقرارشد درحالیکه عمرسن پدربزرگ ام کلثوم بود.
آخوندهرگز به شما نمی گوید که پس از مرگ ابوبکر، علی یکی از زنانش را گرفت تابین اعراب نشان دهد خلفا هوای یکدیگرراحتی پس ازمرگ دارند. 
یک آخوند به شما نمی گوید که فرش بهارستان از بزرگترین غنائم قادسیه باطول 140متروعرض27 مترکاملا بافته شده ازابریشم و طلا توسط علی و عمر تکه تکه شد وبین4 قبیله بزرگ عرب بنامهای قریش بنی کلب اوس وخزرج تقسیم وبه فروش رفت. 
یک آخوند از دریدن شکم زنان ایرانی باردارشده بدست مردان وحشی عرب وشرط بندی بر روی جنسیت جنینشان و فروش زنان ودختران و کودکان ایرانی در مدینه پس از قادسیه نمی گوید
یک آخوندهیچوقت ازکشتار120هزارنفری مردان و جوانان ایرانی که در3مرحله بدست خالد بن ولید وسعدبن ابی وقاص وعمربن خطاب به جرم نپذیرفتن اسلام درمدائن ومراغه و قصرشیرین گردن زده شدن چیزی به شما نمی گوید. 
یک آخوندهرگزبه شما نمی گوید که خالدبن ولید صحابه محمد پس ازفتح آذرگشسب سوگند خورد که من کیسه های گندم راازخون ایرانیان دراین آسیاب آرد می کنم وازآن آرد نان پخته ومی خورم وچون خونهای ایرانیان دلمه می شد به ناچارازچاه آب کشیدند ودرآسیاب ریختند تا به گردش درآید تا ازاین جهت خالد به سوگندش عمل کرده باشد. 
یک آخوند به شما نمی گوید که حسن در قبال پول و ثروت، قید امامت یکی از ۵ رکن اسلام را زد. 
یک آخوند به شما نمی گوید پس از صلح حسن و معاویه، مالیات مردم نگون‌بخت اهواز و دارابگرد فارس، بنام بیت المال مسلمین به جیب حسن و حسین رفت. 
یک آخوند به شما نمی گوید حسن و حسین در تجاوز اعراب به خاک ایران مخصوصا فتح طبرستان وقتل عام زنان ومردان این خطه حضور داشتند. 
یک آخوند خیلی چیزها را به شما نمی گوید، چون دکانش تعطیل می شود!

پنج‌شنبه 31 تیر 1400 | ارسال نظر(0)

همسویی با جهان هستی

وقتی با جهان هستی همسو شوید مورد حمایت ابر ، باد، خورشید، ماه، آسمان و فرشتگان قرار می گیرید. برای کمک گرفتن از تمام انرژی های جهان هستی و رشد و تعالی باید ۱۰ قانون را در نظر داشته باشید:

 ۱- قانون خلاء(خالی شدن) هم انسانی که خالی شود ،قدرتمند می شود. خالی شوید از کینه، حسد، دروغ، نفرت، گناه عدم پخش علم و محبت. هر چه دانش داریم به دیگران یاد بدهیم تا برای ورود علم جدید باز شود.

 ۲- قانون جریان و حرکت؛ هر چیزی که جاری است قوی تر است و هر جا سکون باشد فقر است. آب زلال هم اگر چند روز در جایی بماند، به مرداب تبدیل می شود.

 ۳- قانون نظم؛ در زندگی روی نظم حر کت کنید تا مغزتان هم به این نظم عادت کند. هدف هایتان را بنویسید و با نظم انجام دهید و باور کنید که با فعالیتهای منظم به نتیجه مضاعف می رسید.

 ۴- قانون پاکی؛ یکی از قوانین مهم طبیعت، پاکی است. موهبت های الهی جذب ناپاکی ها نمی شوند. گناه، ناپاکی است و عمر انسان را کم می کند و موهبت های الهی را جذب نمی کند .

 ۵- قانون بارش؛ ببارید مهر، ببارید علاقه، ببارید احترام، ببارید دوستی، ببارید عشق، ببارید خنده، ببارید امید. جهان هستی، جهان بخشش است هر قدر دریاها بخار آب بیشتری بفرستند باران بیشتری جذب خواهند کرد.

 ۶- قانون سحر خیزی؛ تمام گیاهان در اولین ساعات روز فتوسنتز می کنند. هر چه سحر خیز باشید رزق شما بیشتر است. طول عمر زیاد، شادمانی، نشاط، زیبایی و آرامش در سحرخیزی است.

 ۷- قانون جمع؛ یکی از راههای هم سو شدن با کائنات، قانون جمع است. باهم غذا بخورید، باهم دعا کنید، با هم نماز بخوانید، باهم بازی کنید. تنهایی، افسردگی، بیماری و ناهماهنگی با جهان هستی، فقر و فلاکت می آورد.

 ۸- قانون هماهنگی(رهایش)؛ هماهنگی یعنی بخشش، یعنی رهایش. از ناسپاسی دیگران نرنجید. خودتان سپاسگزار باشید. با جهان هستی هماهنگ باشید ببخشید تا بخشیده شوید.

 ۹- قانون تنوع؛ دنبال تازه ها بگردید. تنوع انسان را به آرامش می رساند و موهبت های الهی را جذب می کند وقتی تنوع داریم، روحیه کار را افزایش می دهد و انرژی بیشتری را جذب می کنیم.

 ۱۰- قانون کارما؛ کارما یعنی اعمال ما بازتاب دارد. هر کار بدی درون شما می ماند و هر کار خوبی به خود شما بر می گردد. سلول های مغز انسان به کلمات مهر آمیز پاسخ مثبت می دهد.

هر ذره ای محبت را می فهمد. مهربانی را اگر باور کنیم من یقین دارم به ما هم میرسد...

آدمی گر ایستد بر بام عشق، دستهایش تا خدا هم میرسد. 

یکشنبه 13 تیر 1400 | ارسال نظر(0)

انسان توسعه یافته

به انسانهای توسعه یافته نیاز داریم...
 
    انسان توسعه یافته کیست؟ 
 
 -   " انسان توسعه یافته" انسانی است که به حقوق و تکالیف مدنی خود آگاه است. به وظایف خودعمل می کند و حقوق خود را مطالبه می نماید.
  -    "انسان توسعه یافته" اعتماد بنفس منطقی دارد . به توانایی های انسانی اش باور دارد ، خودش را محیط بر مسائل زندگی‌اش می داند و می فهمد که انسان موجودی خلاق و مبتکر و توانمند است . می داند که در درون انسان ، نیرویی وجود دارد که اگر اراده کند می تواند همۀ مشکلات را با تعقل و تدبیر ،حل و فصل کند. 
  -    "انسان توسعه یافته" مهربان و آرام است. خوب گوش می کند. خوب فکر می کند. با عجله سخن نمی گوید وقتی با او برخورد می کنی، امواج آرام بخش و مهربانی، سراسر وجودتان را پر می کند.
  -    "انسان توسعه یافته" از نیاز به نمایش، عبور کرده است، در سخن گفتن اظهار فضل نمی کند و از چاپلوسی دیگران مشمئز می شود.
  -    "انسان توسعه یافته" روحیۀ مشارکت پذیری، هم فکری و همکاری با دیگران دارد. به تفکر جمعی و مشورت اعتقاد دارد، تقسیم کار را می فهمد، اصول مقدماتی مدیریت را بلد است و کاملاً باور دارد که عقل کل نیست.
  -    "انسان توسعه یافته" جو پذیر نیست، در مقابل تبلیغات زیانبار و یا کذب، روحیه پایداری و نگاه کارشناسی دارد. در گرداب تبلیغات سوء قرار نمی گیرد و هر نگرشی را در قالب عقل و تجربه و مشورت به تجزیه و تحلیل می گیرد و بعد تصمیم میگیرد.
  -    "انسان توسعه یافته" روحیۀ همزیستی مسالمت آمیز با جامعه دارد ، با خودش سازگار و  با محیط زندگی اش هماهنگ است،محیط زندگی اش را تغییر می دهد ، اما با شرایط نمی جنگد.
  -    "انسان توسعه یافته" به تندرستی جسمی و سلامتی روحی و روانی خود اهمیت می دهد. ورزش می کند ، تفریح می کند و به واقع زندگی می کند. نوع لباس پوشیدنش ،روش گفتاری اش ،منش کرداری اش وحتی نوع نگاه وچهره اش بگونه ای است که مورد پذیرش اجتماع است و در همه امورات متعادل است. 
  -    "انسان توسعه یافته" اجازه می دهد دیگران حرف خود را تمام کنند. یاد گرفته است بیشتر سکوت کند تا حرف بزند ، بیشتر بشنود تا بگوید.
  -    "انسان توسعه یافته" کتاب می خواند ، "انسان توسعه یافته" کتاب می خواند ، "انسان توسعه یافته" کتاب می خواند. 
  -    "انسان توسعه یافته" برای کل جامعه و آینده آن تلاش میکند و نه صرفا برای باند ،گروه ، همفکران ویا اقوام‌خود. 
  -    "انسان توسعه یافته" مرعوب مقامات اداری و حکومتی نیست. میداند که این مقامات تنها در سازمان مطبوع خود صاحب مقام هستند و در عرصه اجتماع همگی خدمتگزار شهروندان هستند.
  -    "انسان توسعه یافته" با حیوانات مهربان است و به محیط زیست خود اهمیت می دهد.
   -   "انسان توسعه یافته" بخش مهمی از زندگی خود را برای به جای گذاشتن میراثی ارزشمند برای جامعه، طراحی می کند، مسئولیت کاری را که در آن تخصص ندارد نمی پذیرد و مسئولیت کاری را به کسی که در آن کار تخصصی ندارد نمی سپارد و اگر خواست ثروتمند شود، نهاد‌های دولتی و حکومتی را ترک می کند.
  -    "انسان توسعه یافته" قانونمند است و به قانون احترام می گذارد. حتی در مواقعی که قانون را مطابق میل خود نمی داند نیز حاضر نیست قانون شکنی کند و قانون را زیر پا بگذارد......ولی برای تغییرآن روشنگری وتلاش می کند.

جمعه 11 تیر 1400 | ارسال نظر(0)

دزدی

دزدی فقط بالا رفتن از دیوار مردم نیست!
- وقتی پزشکی برای «نفع رساندن» به همکار و رفیق رادیولوژیست خود، بیمار بی خبر از همه جا را به او حواله میکند، این دزدی است!
 
- وقتی تعمیرکار ماشین با دست های چرب و چیلی و درحالیکه عرق پیشانی اش را پاک می کند، برای تعویض یک پیچ از شما دویست هزارتومان می گیرد، شما نمی دانید و تشکر هم می کنید، ولی خودش می داند که حق العمل اش پنج هزار تومان است، این دزدی است!
 
- وقتی کارمند مملکت به جای کار، می گوید سیستم قطعه و بازی می‌کند و فیلم دانلود می کند، این دزدی است!
 
- وقتی استاد بدون مطالعه وارد کلاس میشود و برای پر کردن وقت کلاس از دانشجوها می خواهد یکی یکی بیایند و کنفرانس! بدهند، این دزدی است!
 
- وقتی کارخانه داری به جای لیمو، اسید سیتریک می ریزد توی شیشه و به اسم آبلمیوی خالص به خلق الله میفروشد، این دزدی است!
 
- وقتی مامور بهداشتی اینها را می بیند و صورتش را آنطرف می کند، این دزدی است!
 
دزدی فقط جیب بُری توی اتوبوس نیست، دزدها هم همیشه روی دست شان خالکوبی های گنده ندارند و کاپشن خلبانی نمی پوشند!
دزدها میتوانند بوی خوش ادکلن بدهند، ساعت گرانقیمت ببندند، میتوانند لباس مارک دار بپوشند و حرفهای قلمبه سلمبه هم پست کنند و بزنند، اما وقت و عمر مردم را بدزدند!
 
دزدهای تابلودار، دزدهایی که دست و پایشان را خالکوبی اژدها می کنند، به مراتب از دزدهای کت و شلوار پوش و ادکلن زده قابل تحمل ترند!
 
احساس مسولیت و وجدان داشته باشیم. مطمئن باشیم چوب خدا صدا ندارد!
 
 دکتر الهی قمشه ای
 

شنبه 22 خرداد 1400 | ارسال نظر(0)

تقلید در اسلام

تقلید از علما در اسلام، به معنای «سرسپردن» و «چشم‌بستن» نیست
شخصى به حضرت صادق(ع) عرض كرد كه عوام و بى‌سوادان يهود راهى نداشتند جز اينكه از علماى خود هرچه مى‌شنوند قبول كنند و پيروى نمايند. اگر تقصيرى هست متوجه علماى يهود است. چرا قرآن عوام الناس بيچاره را كه چيزى نمى‌دانستند و فقط از علماى خود پيروى مى‌كردند مذمّت مى‌كند؟ 
 
حضرت فرمود: عوام يهود علماى خود را در عمل ديده بودند كه صريحاً دروغ مى‌گويند، از رشوه پرهيز ندارند، احكام و قضاءها را به خاطر رودربايستى‌ها و رشوه‌ها تغيير مى‌دهند، مى‌دانستند كه درباره افراد و اشخاص عصبيت به خرج مى‌دهند، حبّ و بغض شخصى را دخالت مى‌دهند، حق يكى را به ديگرى مى‌دهند. آنگاه فرمود: به حكم الهامات فطرى عمومى كه خداوند در سرشت هركس تكويناً قرار داده مى‌دانستند كه هركس كه چنين اعمالى داشته باشد نبايد قول او را پيروى كرد، نبايد قول خدا و پيغمبران خدا را با زبان او قبول كرد.
 
در اينجا امام مى‌خواهد بفرمايد كه اين مسئله مسئله‌اى نيست كه كسى نداند. دانش اين مسئله را خداوند در فطرت همه افراد بشر قرار داده و عقل همه كس اين را مى‌داند. كسى كه فلسفه وجوديش پاكى و طهارت و ترک هوا و هوس است اگر دنبال هوا و هوس و دنياپرستى برود، به حكم تمام عقول بايد سخن او را نشنيد. 
 
بعد فرمودند: و به همين منوال است حال عوام ما. اينها نيز اگر در فقهاى خود اعمال خلاف، تعصب شديد، تزاحم بر سر دنيا، طرفدارى از طرفداران خود هرچند ناصالح باشند، كوبيدن مخالفين خود هرچند مستحق احسان و نيكى باشند، اگر اين اعمال را در آنها حس كنند و باز هم چشم خود را ببندند و از آنها پيروى كنند عيناً مانند همان عوام يهودند و مورد مذمت و ملامت هستند.
 
پس معلوم مى‌شود كه تقليدِ ممدوح و مشروع از علما در اسلام «سرسپردن» و چشم بستن نيست، چشم باز كردن و مراقب بودن است و اگر نه مسئوليت و شركت در جرم است.
 
 استاد مطهری، ده گفتار، ص122-120 (با تلخیص)
 
 

دوشنبه 17 خرداد 1400 | ارسال نظر(0)

post

 فرهنگ جا گذاشتن عمدی #کتاب در مکان‌های عمومی رفتاری است که اکنون در ایتالیا

یکشنبه 16 خرداد 1400 | ارسال نظر(0)

چرا سلطنت پهلوی

چرا سلطنت پهلوی ناتمام ماند ، چرا انقلاب شد؟*
 
ازدوستان گرامی خواهش می کنم این مقاله را بدور از هرگونه تعصب و حب و بغض یا پیش داوری مطالعه کنند.
✍️ داریوش آشوری
 
داریوش آشوری را اگرچه همه به کوشش‌ها و پژوهش‌های فلسفی و آثار درخشانش در زبان‌شناسی و ترجمه می‌شناسند اما شاید بسیاری ندانند که او دانش‌آموخته‌ی حقوق و اقتصاد است و پانزده سال از عمرش را در سازمان برنامه و بودجه سپری کرده است.
آنچه در پی می‌آید پیاده‌شده و ویراسته‌ی گفتاری از اوست که در آن از تجربه‌‌ها و خاطره‌هایش در سازمان برنامه و بودجه،‌ در دهه‌های ۴۰ و ۵۰، برای تحریریه‌ی میهن روایت کرده است.
روایتی که می‌تواند بخشی از پاسخ به این پرسش باشد که چرا سلطنت پهلوی ناکام و ناتمام ماند و به‌رغم شعارها و رؤیاهای آن دوران، توسعه‌ی اقتصادی در کشورمان به سرانجامی نرسید.
 
در سالهای نخست دهه ۵۰ و بعد از جنگ اعراب و اسراییل ، قیمت نفت ناگهان جهش کرد و از بشکه‌ای ۱دلار به ۴دلار و سپس تا ۱۲ دلار هم رسید. در آن دوره که دولت‌های عربی مدتی از فروش نفت خودداری کردند، ایران در این تحریم شرکت نکرد و همچنان نفت می‌فروخت. و این زمینه‌ای شد برای برآورده شدن خواسته‌ی شاه ایران برای بالا بردن بهای نفت خاورمیانه و اوپک.
 
شاه از دوران جوانی این ایده را در سر داشت که با بالا بردن درآمد نفت می‌توان ایران را صنعتی و مدرنیزه کرد. و این ایده‌ای بود که دیگران، از جمله دکتر مصدق و یاران‌اش هم، به آن توجه نداشتند. مصدق و مصدقی‌ها تنها در پی استقلال سیاسی کشور و بیرون آوردن آن از زیر نفوذ بریتانیا بودند. سرانجام، شاه که در دهه‌ی چهل در اوپک نفوذ زیادی پیدا کرده بود قهرمان داستان بالا بردن بهای نفت شد تا به جایی که کشورهای صنعتی غرب را ناراحت ونگران کرد. زیرا بالا رفتن قیمت نفت بهای تمام شده‌ی کالاها‌ی صنعتی‌شان را بسیار بالا می‌برد.
 
در همین دوره، یعنی نیمه‌ی اول دهه‌ی پنجاه، با جهشِ درامد نفت، شاه دستور داد اعتبارات برنامه‌ی پنجم را دو برابر کنند. سازمان برنامه و بودجه که دو دهه پیش‌تر (سال۱۳۲۷) تاسیس شده بود، برای اجرای پروژه‌های توسعه‌ بر درآمد نفت تکیه داشت و برنامه‌ی چهارم را هم با بودجه‌ای محدود، اما با مدیریت درست به‌خوبی پیش برده بود. اما در نیمه‌ی برنامه‌ی پنجم ناگهان اعتبارات برنامه‌ی توسعه، همچنین بودجه‌ی تمام دستگاه‌های دولتی جهشی افزایش یافت، به‌ویژه بودجه‌ی ارتش، که شاه به بالا بردنِ قدرت آن توجه خاصی داشت. هویدا، نخست‌وزیر وقت، عکس معروفی دارد که در آن، در سال۱۳۵۳، کیف خود را که بودجه‌ی تازه‌ی دولت در آن است، برای خبرنگاران بالا گرفته و به مجلس می‌رود تا بودجه‌ی جدید را با تیتر «باز هم بیشتر» به تصویب برساند. و این پیشامد در جریان برنامه‌های توسعه در ایران چرخشگاه تازه و بزرگی بود.
 
و اما، کسی در میان کارشناسان درجه‌ی یک دولت از بابت این تصمیم شاهانه دل‌خوش نبود. و او الکساندر مژلومیان، جوانی از ارامنه‌ی ایرانی، بود که با گسترش تشکیلات مدیریت‌های سازمان برنامه در همان سال‌ها، با حمایت صفی اصفیا، رئیس سازمان برنامه، از ریاست دفتر برنامه‌ریزی به معاونت سازمان در بخش برنامه‌ریزی رسیده بود. او سال‌ها رئیس من هم بود و، در واقع، مرا هم زیر پر و بال خود داشت و کاری به کار من نداشت تا من در همان اداره به کارهای شخصی فکری و قلمی خود برسم. من و دوستان دیگر این رئیس مهربان و دوست خودمان را آلکس صدا می‌کردیم. آلکس مردی بود باهوش، شریف، مهربان، و اقتصاددانی برجسته، همچنین خوش‌قد و بالا. خلاصه، همه‌ی حُسن‌های ظاهر و باطن را با هم داشت. شاید او تنها کسی بود در دستگاه مدیریت کشور که با تحلیل درست از پی‌آمدهای تصمیم شاهانه برای یک‌شبه دو برابر کردن بودجه‌ی دولت سخت نگران شده بود.
 در سال‌های نیمه‌ی دهه‌ی پنجاه، دو-سه سالی پیش از انقلاب، بارها در گفت و گوهای دونفره‌مان او را سخت نگران آینده‌ی کشور می‌دیدم. او، در مقام معاون برنامه‌ریزی سازمان برنامه، در شورای‌ عالی اقتصاد نسبت به افزایش ناگهانی اعتبارات و سرریز بی‌حساب پول به اقتصاد کشور هشدار داده و پیش‌بینی شگفت‌انگیزی کرده و گفته بود که، «این پول‌ها پا در می‌آورند، به خیابان می‌آیند، و انقلاب می‌شود». 
مرادش این بود که جهش یکباره‌ی اعتبارات و پاشیدن پول در جامعه، با بالا بردنِ انفجاری چشم‌داشت‌های مردم و ایجاد فسادِ اداری و اجتماعی، همه‌چیز را به خطر می‌اندازد.
 
سرانجام، آنچه رئیس نازنین ما، آلکس مژلومیان، پیش‌بینی کرده بود رخ داد:
 پول‌های انباشته در کیسه‌ی بازاریان بر اثر رشد اقتصادی نمایان کشور، از راه ماشین تبلیغات مذهبی و بسیج توده‌ای از راه مسجدها، پا در آوردند و به صورت لشکر «مستضعفین» به خیابان‌ها آمدند.
 
عبدالمجید مجیدی، رئیس وقتِ سازمان برنامه و بودجه در کابینه‌ی هویدا در خاطرات‌اش از کنفرانس سالانه اقتصادی در رامسر یاد می‌کند که کارشناسان اقتصادی همین هشدار را در حضور شاه مطرح کردند. او عصبانی شد و جلسه را ترک کرد. سپس مجیدی را احضار کرده و گفته بود که اگر کارشناسان از این حرف‌ها بزنند، «من درِ آن سازمان برنامه را گِل می‌گیرم.»
 
در نشستی، برای تهیه‌ی برنامه‌ی ششم، در سازمان برنامه، هنگامی که رشد پنج در صد برای کشاورزی مطرح شد، شاه دستور داد که این رقم هشت درصد باشد. این نمونه‌ای بود از «أوامر ملوکانه» برای توسعه که به نظر کارشناسان بکل بی‌اعتنا بود.
 
و اما، آلکس با آن که بعد از انقلاب به جرم معاونت سازمان برنامه برکنار و بی‌کار شد، ایران را ترک نکرد. و ده سالی می‌شود که «روی در نقاب خاک» کشیده است. سالیانی پیش برای دیدار دخترش، که در فرانسه درس می‌خواند، به پاریس آمده بود و او را دیدم. از پیش‌بینی درخشان‌اش در آن سال‌ها یاد کردم. فروتنانه گفت که، «من از این جور حرف‌ها زیاد زده بودم.» یادش به‌خیر.
این را جامعه‌شناسانی که درباره‌ی مکانیسم انقلاب‌ها مطالعه کرده‌ اند هم گفته‌اند که انقلاب‌ها وقتی رخ می‌دهند که مردم انتظار دارند زندگی‌شان بهتر شود. وقتی ببینند بهتر نمی‌شود و می‌بازند انقلاب نمی‌کنند. به گمان من هم، در جوار علت‌های سیاسی و اجتماعی و فرهنگی که در تحلیل ماجرای انقلاب ایران باید در نظر گرفت، یکی از علت‌های اصلی هم همین سیاستی بود که رشد اقتصادی‌ ایران را سخت به پترودلار گره زده بود. شاه تصورش این بود که با امکان مالی می‌شود توسعه‌ی اقتصادی را خرید و از جنبه‌های دیگر مسأله غافل بود.
 
شاه وقتی نتوانست از آلمان یا امریکا کارخانه‌ی ذوب آهن بخرد، به سراغ روس‌ها رفت. و چند سال بعد با بالا رفتنِ شگرفِ درآمد نفت، برای ابراز وجود در برابر اروپایی‌ها و گرفتن انتقام از آن ناکامی، ۲۵ درصد از سهام کارخانه‌ی کروپ آلمان را خرید. این کارخانه نماد صنعت فولاد آلمان در جهان بود و روزگاری در جهان صنعتی همتا نداشت. و شاه می‌خواست عقده‌ی تاریخی نبودِ صنعت فولاد در ایران را با خرید این صنعت از شوروی ودهن‌کجی به آلمانی‌ها با این خرید، تسکین دهد.
 
و اما، در ژوئیه‌ی ۱۹۷۴، همان زمان که شاه بخشی از سهام کارخانه کروپ آلمان را خریده بود، بر روی جلد شماره‌ای از مجله‌ی آلمانیِ اشپیگل عکسی از او با عینک دودی بر چشم چاپ شده بود با نقشی از دودکش‌های کارخانه‌ی کروپ افتاده بر شیشه‌های عینک. تیترِ پشت جلد هم این بود: «ایرانیان می‌آیند» (Die Perser kommen). این تیترِ پُرکنایه را از سرآغاز نمایشنامه‌ی ایرانیان به قلم آیسخولوس (همان آشیل، به زبان فرانسه) درباره‌ی حمله‌ی خشایارشا به یونان وام گرفته بودند. و این کم و بیش همان زمانی بود که شاه شروع کرده بود به انتقاد از غربی‌ها و پروراندن رؤیای «تمدنِ بزرگ» برای ایران و برگزاری جشن‌های کذایی دو هزار و پانصد سالگی امپراتوری ایران.
 
یک مرد لهستانی که به عنوانِ مأمور از طرف سازمان ملل مدتی در سازمان برنامه در بخش ما، «بخش نیروی انسانی» بود، هرهفته مجله‌ی اشپیگل را می‌خرید و با خود به اداره می‌آورد. من هم که در آن روزگار، به هوای ترجمه‌ی آثار نیچه، در انستیتو گوته‌ی تهران زبان آلمانی می‌خواندم، مجله را از او می‌گرفتم و تکه‌هایی از آن را می‌خواندم. در همان شماره که از «ایرانیان می‌آیند»، در حقیقت، با نیش و کنایه و تمسخر یاد شده بود، مقاله‌ای هم در باره‌ی برنامه‌ی توسعه‌ی اقتصادی در ایران بود که بسیار برای‌ام جالب بود. عنوان‌اش بود: «پرشِ بزرگ با پای لنگ» (Die grosse Sprung mit lahmen Fuss). در این مقاله، به دلیلِ نبودِ زیربناهای لازم برای توسعه‌ی صنعتی و آشفتگی دستگاه اداری کشور و دیگر عوامل، روند توسعه و صنعتی شدن ایران را ناکام ارزیابی کرده بود. درسرمقاله‌ی مجله هم سردبیر، با طعنه وکنایه، به سخن شاه اشاره می‌کرد که در مصاحبه با اشپیگل گفته بود که «قصد ما از خرید سهام کروپ فقط شراکت با شما ست نه انتقام‌جویی». به گمان‌ام طعنه‌ی وی به عقده‌های «جهان سومی» شاه اشاره داشت که می‌خواست با پاشیدن پول نفت، با طرحی شتابناک، در طول ده-پانزده سال از یک کشور جهان سومی، بنا به تبلیغات آن زمان، پنجمین قدرتِ صنعتی و نظامیِ جهان را بسازد!
 
تجربه‌ی دیگران
 
به نظر من، برای فهم علتِ شکستِ پروژه‌ی شاه برای ساختنِ «ایران نوین» می‌باید به این نکته‌ی روشن توجه کرد که نمونه‌های فراوان دارد. و آن این که، در همه کشورهای نفت‌خیزِ توسعه‌نیافته، از ونزوئلا و مکزیک در قاره‌ی امریکا بگیرید تا لیبی و الجزایر و نیجریه در قاره‌ی افریقا، و عربستان و ایران و اندونزی در قاره‌ی آسیا، یک کشور نداریم که با درامد نفت به معنای واقعی کلمه صنعتی و مدرن شده باشد آنچنان که ژاپن و کره جنوبی و چین صنعتی شدند و یا حتا هند که دارد صنعتی می‌شود.
 
چون اساس کار رشد اقتصادی و توسعه‌ی صنعتی بر بسیج نیروی کار، دانش‌آموزی و انضباط بخشیدن به آن است.
 
ژاپن اولین تجربه‌ی بزرگ صنعتی کردن یک کشور و نهادنِ بنیانِ دولت-ملت مدرن در قاره‌ی آسیا، با دست خالی، بدون داشتن منابع طبیعی کارساز برای صنعت، از همین راه رفت. کاری که چین در این چهل سال کرد هم همین بود. ژنرال‌های فرمانروا بر کره و تایوان و سیاست‌مداری که سنگاپورِ به آن کوچکی را به این توان اقتصادی شگفت، رساند، از راه بسیج سراسری نیروی کار و انضباط بخشیدن به آن و ایجاد نهادهای آموزشیِ سختگیر و زیربناهای ضروری برای اقتصاد مدرن به این هدف‌ها رسیدند.
 
«مدرنیته بسیج سراسری است»، این عبارتی ست از ارنست یونگر، فیلسوف آلمانی، که مارتین هایدگر هم درباره‌اش حرف می‌زند. بسیج سراسری به این معناست که همه باید بیایند در خدمت ساختار سیاسی دولت مدرن و اقتصاد صنعتی مدرن و آموزش ببینند و سازمان یابند و رده‌بندی شوند. این استخوان‌ بندی جامعه‌ی مدرن است.
 
باری، رسیدن به پای کشورهای صنعتی بزرگ حسرت همه‌ی مردمانی ست که دورانِ انقلابِ صنعتی را نگذرانده‌ اند؛ حتی کشورهای اروپای شرقی. چون انقلاب صنعتی ابتدا در چند کشور رخ داد، نخست در انگلستان و فرانسه و آلمان و سپس دامنه‌اش به کشورهای اسکاندیناوی و کم و بیش به اروپای شرقی کشید. در روسیه هم پتر کبیر أراده کرده بود که روسیه را مدرنیزه کند. به کارخانه‌ی کشتی‌سازی در هلند رفت و آستین‌های‌اش را بالا زد تا کشتی‌سازی را یاد بگیرد. البته در این تجربه نیروی کار در زیر فشار دولت و نظام صنعتی ناگزیر باید بارِ کارِ سخت و انضباط سخت را بکشد.
 
اما، برای مثال، ونزوئلا را ببینید که با درآمد نفتی بالا و جمعیت کم با پوپولیسم هوگو چاوز و جانشین‌اش به چه رسوایی‌ و فروپاشیدگی‌ ای افتاده است. چون درآمد نفت با مناسبات رانتی در جامعه‌ای که با منطق جامعه‌ی صنعتی آشنا نشده و خو نگرفته است، توسعه نمی‌آورد، بلکه فسادِ دزدی و غارت می‌زاید. حاصل تصوری که همتای ایرانی چاوز، احمدی‌نژادِ پوپولیست، هم داشت همین بود. او می‌خواست، به تعبیر خودش، با «آوردن پول نفت بر سر سفره‌ی مردم» مردم تهیدست را راضی کند. اما در این سیاست گداپروری، که بنیان کار اجتماعی و اقتصادی است، هیچ فهمی از جامعه‌ی مدرن و سیاست‌های توسعه وجود ندارد.
رؤیای ملوکانه
 
در تجربه‌ی ایران، اما، شاه گمان می‌کرد با داشتن پول نفت، در چنگ داشتن تمامی قدرت، و با صدور فرمان همه چیز همان می‌شود که او می‌خواهد. چنانکه ژوزف استالین هم درباره‌ی اداره‌ی امپراتوری خود همین طور فکر می‌کرد. البته باید توجه داشت که مشکل سیاست توسعه‌ی شاه پول پاشیدن نبود و بس. مشکل‌های دیگر هم بود. در دوران توسعه‌ در ایران، به رهبری شاه، البته نهادهای استوار اقتصادی مدرن هم پایه‌گذاری شد، از بانک اعتبارات صنعتی گرفته تا واحدهای بزرگ صنعتی مثل ارج، آزمایش، کفش ملی و گروه بهشهر که همگی از پدیده‌های مهم آن دوره اند. اما مشکل این بود که شاه نمی‌توانست مدیریت آن‌ها را از قدرت خود مستقل ببیند. می‌خواست که همگی تحت فرمان‌اش باشند. مثلا، ناگهان دستور می‌داد مزد کارگران باید فلان‌قدر باشد یا عیدی کارگران باید به فلان صورت پرداخت شود. کارگران هم ناگهان برمی‌خاستند و اجرای «فرمان اعلیحضرت» را از کارفرما مطالبه می‌کردند. بازتاب این حرف‌ها در بازار فشار تورمی بزرگی ایجاد می‌کرد. نتیجه این شد که صاحبان تجربه‌های بزرگی مثل برادران لاجوردی در گروه بهشهر و دیگران، کارخانه‌هاشان را به گرو به بانک‌ها بسپارند و پول‌‌ها را به خارج از کشور ببرند. سرمایه امنیت حقوقی و سیاسی می‌طلبد که با اوامر شبانه‌روزی شاهانه ناسازگار بود.
 
کسانی که گمان می‌کند کشور در آن دوران چهارنعل به سوی توسعه می‌تاخت اما دخالت دیگران یا نادانی «روشنفکران» نگذاشت به هدف برسد، شاید نمی‌دانند که توسعه‌ی مصرف و پخش پول در یک جامعه‌ی توسعه‌ نیافته نمی‌تواند توسعه‌ی واقعی، یعنی جامعه‌ی صنعتی مدرن، بسازد. مشکل شاه در فهم منطق پیچیده‌ی توسعه و روش‌های آن بود. در مدت کوتاهی مصرف در ایران چنان بالا رفته بود و سفارش‌ها به خارج چنان کلان شده بود که کشتی‌هایی که بار به بندرهای ایران می‌آوردند، به علت نبودن زیرساخت‌های کافی برای تخلیه، ماه‌ها در بنادر می‌ماندند و از دولت غرامت‌ های سنگین میگرفتند.
در نیمه‌ی دوم سال ، با پدیدار شدنِ بحران‌ها،١٣۵۶ در سازمان برنامه به همه‌ی مدیریت‌‌ها، از صنعت و کشاورزی تا آب و برق و جز آن‌ها، دستور داده بودند که وضع کشور را در هر رشته‌ای گزارش کنند. آلکس مژلومیان این ارزیابی‌ها را به من سپرد تا نظرات کارشناسان را منظم و خلاصه و جمع‌بندی کنم. داده‌های آنها آینده را تاریک نشان می‌داد. همین را نوشتم و او برای مجیدی، رئیس سازمان برنامه، فرستاد.
 
ولی مجیدی گفته بود که: «حالا کی می‌تواند این را ببرد پیش اعلیٰحضرت؟» یعنی کسی جرأت نداشت واقعیت‌ها را به شاه بگوید.
کسی نمی‌توانست بالای حرف شاه حرفی بزند. چون خودش را دارای چنان دانشی می‌دانست که در برابرش بقیه یا جوان نادان بودند یا پیر خرفت. او هم، مانند همه‌ی دیکتاتورها، تنها کسانی را دور و بر خود نگاه می‌داشت که چاکرانه «اوامر ملوکانه» را بپذیرند.
 
روزی یکی از مدیران سازمان برنامه و بودجه از من دعوت کرد که به مدیریت او بروم و کارشناسِ آن بخش‌ باشم. به طعنه به او گفتم، «ما که کارشناس نیستیم؛ همگی کمک‌کارشناس ایم. کارشناس اصلی اعلیحضرت ‌اند و هر چه ایشان بفرمایند باید انجام دهیم.» و او با این گستاخی دیگر آن دعوت را تکرار نکرد.
 
این‌ها همه در حالی بود که سطح کارشناسی در سازمان برنامه و بودجه بالا بود و روی هم رفته سازمان سالمی بود و می‌توانست مغز توسعه در ایران باشد. اما در نهایت مجموعه‌ی سیستم که می‌بایست بر محورفرمایشات ملوکانه اداره ‌شود چنین اجازه‌ای نمی‌داد. برای نمونه، پروژه‌ی تولید برق از انرژی اتمی را به مدیریت انرژی در سازمان برنامه فرستادند تا در آن جا از نظر صرفه‌ی اقتصادی بررسی شود. کارشناسان، پس از مطالعه و برآورد هزینه‌های چنان طرحی، گفتند که ایران با این‌همه منابع نفت و گاز چه نیازی به انرژی اتمیِ پرخرج دارد؟ اما شاه به این جور نظرهای کارشناسانه اعتنایی نداشت و به دنبال سوداهای بلندپروازانه‌ی خود بود.
 
در دهه‌ی ۱۹۷۰، با نظر به پیشرفت‌های چشمگیر توسعه در ایران در زمینه‌های گوناگون، شاه از سازمان برنامه و بودجه خواست که از تیم تحقیقاتی دانشگاه استنفورد دعوت کنند تا چشم‌انداز جهش اقتصادی ایران را ارزیابی کنند. این کاری بود که این تیم تحقیقاتی در ژاپن هم انجام داده بود. ماجرا از این قرار بود که- اگر در باب تاریخ آن به خطا نرفته باشم- در نیمه‌های دهه‌ی ١٩۵۰، دانشگاه استنفورد تیمی از کارشناسان ، از اقتصاددان و کارشناسان تکنولوژی تا جامعه‌شناس و مردم‌شناس را به ژاپن فرستاد تا با جمع‌آوری داده‌ها آینده‌ی اقتصادی این کشور را پیش‌بینی کنند. پس از جمع‌بندی داده‌ها اعلام شد که ژاپن در آستانه‌ی جهش بزرگ اقتصادی ست. با توجه به رشد اقتصادی بالای ده در صد در ایران، شاه دوست داشت که همان تیم استنفورد به ایران بیایند و همان حرف‌ها را در باره‌ی آینده‌ی ایران بزنند. آنها هم آمدند و بررسی کردند، اما به این نتیجه رسیدند که جهش اقتصادی در ایران به جایی نمی‌رسد. شاه هم عصبانی شد و از سازمان برنامه خواست به مدعای این تیم پاسخ بدهند و سازمان برنامه هم، اگر درست به یادم مانده باشد، چنین کاری کرد.
 
در همین دوران در راهروهای سازمان برنامه و بودجه نمودارهایی به دیوار نصب شده بود که رشد اقتصادی ایران را با ژاپن می‌سنجید. این نمودارها نشان می‌دادند که رشد اقتصادی ژاپن در دو-سه دهه‌ی پس از جنگ جهانی دوم، که چشم دنیا را خیره کرده بود، تا ۱۹۹۵ رفته-رفته افت می‌کند. اما نمودار رشد اقتصادی فزاینده‌ی ایران، در قیاس با آن، نشان می‌داد که، به‌عکس، رشد اقتصاد ایران شتاب می‌گیرد و در سال ۱۹۹۵ از ژاپن جلو می‌زند. اما این‌ها همه، سرانجام داستانِ خواب شتر و پنبه‌دانه از آب درآمد که شاهد تکرار آن به صورتی دیگر در وضع کنونی ایران هستیم.

یکشنبه 16 خرداد 1400 | ارسال نظر(0)

💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران