محمود میرلوحی، رییس کمیته اقتصادی شورای شهر تهران:
«درباره تعداد املاک نجومی که در دوره شهرداری محمدباقر #قالیباف،رییس فعلی مجلس، به شکل غیرقانونی واگذار شده ابتدا سخن از ۶۷۴ ملک بود، بعد از بررسی اولیه به هزار و ۳۰۰ ملک رسید، بررسی هنوز ادامه دارد و اکنون به بیش از دو هزار ملک رسیده است.» رییس کمیته اقتصادی شورای شهر تهران همچنین گفت: «دو هزار فقره املاک نجومی واگذار شده در دوره شهرداری قالیباف فقط یک واحد نیستند، هر کدام میتوانند یک آپارتمان شش واحدی باشد، اگر بخواهیم تعداد این ملکها را به واحد بشمریم، بدون محاسبه واگذاری ۸۰۰ هزار متر بوستان شامل رستوران و دکه، این رقم به بالای سه هزار و ۸۰۰ واحد اداری، تجاری و مسکونی میرسد.»
#عضویت_در_کانال
دلشدگان @mata97, [۱۳.۰۸.۲۰ ۱۵:۴۲]
" زری رقاص"
در کتابی بنام "زری رقاص" خواندم که:
"خدایِ مملی":
"زری رقاص " از لحاظ سواد وفهم چیز دیگری بود! خوش سخن و با سواد، ادیب و نکته دان و همیشه شاد بود.
دست هایش بسیار نیرومند بود و زندگی اش از دسترنج خود و باغِ انگورش میگذشت.
آقای "اخوان"، هم مدیر مدرسهٔ ما بود و هم معلم؛ خوب درس میداد. تا این که "یَرَقان" گرفت و در خانه ما بستری شد
و از "زری رقاص " خواهش کرد طبق شرایط و ضوابط بجایش درس بدهد.
زری رقاص" روز اول حضور در کلاس گفت: بچه ها! امروز ما میخواهیم درباره "خدا" صحبت کنیم.
فرقی ندارد "ارمنی" باشید و یا "مسلمان" همه ما از هر دین و مسلکی با "خدا" حرف میزنیم.
حالا خیال کنید خودتان تنها نشستهاید و میخواهید با "خدا" حرف بزنید.
حالا از هر کلاسی از اول تا ششم، یک نفر بیاید برای ما تعریف کند چطوری با خدا حرف میزند؟ و از خدا چه می خواهد؟
در همین حال "مَملی" دستش را بالا گرفت و گفت: اجازه من بگم؟
گفت: بگو پسرم!
"مملی" گالشهای پدرش را پوشیده بود، هوا که خوب بود پابرهنه به مدرسه میآمد.
"مملی" چشمانش را بست و گفت:
خدا جان! همه زمینهای دنیا مال خودته؛ پس چرا به پدر من ندادی؟
این همه خانه توی شهر و دِه هست؛ چرا ما خانه نداریم؟
خدا جان! تو خودت میدانی ما در خانهمان بعضی شبها "نانِ خالی" میخوریم.
شیر مادرم خشک شده، حالا برای خواهر کوچکم "افسانه"، دیگر شیر ندارد.
خداجان! گاو و گوسفندم نداریم.
اگر "جهان خانم" به ما شیر نمیداد، خواهرم گرسنه میماند و میمرد!
خدا جان! ما هیچ وقت عید نداریم. تا حالا هیچ کدام از ما لباسِ نو نپوشیدهایم
و اگر موقع عید "مادرِ ها، به مادرم تخم مرغ رنگی نمیداد، توی خانه ما عید نمیشد! کلاس ساکت ساکت بود. "مَملی" انگار یادش رفته بود توی کلاس است.
"زری رقاص" روبروی پنجره ایستاده بود. داشت از آنجا به افق نگاه میکرد.
بعضی بچهها گریه می کردند.
" زری رقاص" آهسته گفت: حرف بزن پسرم! با خدا حرف بزن، بیشتر حرف بزن!
"مملی" گفت: اجازه بانو! حرفم تمام شد.
"زری رقاص" برگشت و "مملی" را بغل کرد و گفت: بارک الله پسرم! با "خدا" باید همین جور حرف زد.
کلاس تمام شد و "زری رقاص" به خانه خود رفت و همان شب با خط خودش نامه ای نوشت ڪه "باغ پدریاش" را که بهترین باغ انگور در "روستای مارون" بود، به خانوادهٔ "مملی" بخشید!
و حالا چشمان خود را ببندید تا چند دعا به سبک "مملی" با هم بخوانیم:
* خدای مملی انسانیت را بار دیگر به مجتهدین و علمای ما یادآوری کن!
* خدای مملی به "اختلاسگران' بفهمان این ملت دیگر رَمق ندارد، لطفا انصاف داشته باشید!
خدای مملی به مسئولین ما بفهمان ڪه ڪارگر و معلم ما نمی توانند با این حقوق زندگی کنند، چه رسد تولید کنند و "رونقِ اقتصادی" بیافرینند!
* خدای مملی به مسئولین ما یادآوری کن "عدالت در بین مردم" کم ارزش تر از آزادی از دست "مست کبر خارجی" نیست!
* خدای مملی به مسئولین ما بفهمان که اختلاس و غارت و چپاول مردم، با "بگیر ببند" درست نمیشود، بلکه با "آزادیِ نقد" و "اقتصادی شفاف"
و بدون "رانت" حل میشود!
* خدای مملی بار دیگر به مسئولین ما بگو "قانون اساسی" را یک بار از اول تا آخر بخوانند و علیرغم نواقص آن حداقل به همین قانون پایبند باشند!
* خدای مملی به مسئولین ما بفهمان کسی که "معاش" ندارد، "معاد" هم ندارد!
* خدای مملی به مسئولین ما بفهمان جوانان از دست رفتند، انحصار در فهم دین، کمرِ "اندیشه ورزی" را شکسته!
* خدای مملی به "مملی ها" بیاموز که تقصیر "خدای آسمان" نیست، بلکه مقصر "خدایان زمین" هستند که پدرت "کار" ندارد ، زمین و گاو ندارد؛ ...
.