سرها
قرن ها پیش، در محلی بین تبریز و اردبیل، صف طویلی از مردان، مردانی که لباس آنان نشان می داد روزی سپاهی بودند دیده می شد. این ها از برابر مرد دیگری، مردی که لباس زربفت پوشیده بود، عمامه ای بسر داشت شمشیری زرنگار روی زانو نهاده و بر فراز تختی نشسته بود می گذشتند، رژه می رفتند، این ها اسرای سپاه عثمانی بودند و آن مرد کسی جز شاه عباس نبود، وقتی اسرا رژه رفتند در گوشه ای جمع شدند.
شاه عباس سوار بر اسبش شد، بسوی آنها رفتآنگاه به مردانی که در عقب او بودند نگریست و گفت: بولاری یاخچی ساخلایین (اینها را خوب نگهداری کنید)
اسرا خوشحال شدند، اما ساعتی بعد وقتی که دژخیمان دسته دسته آنها را سر می بریدند فهمیدند نگهداری یعنی چه.
چشم ها
سال ها قبل از آن در جایی نزدیک خوی مردی به نام سلطان سلیم توده ای عظیم از زن و مرد و کودک را در بیابانی وسیع جمع کرد آنگاه به توپچیان خود دستور داد تا باران ساچمه و چهارپاره و آهن گداخته بر سر آنان ببارند.
سپس به سواران خود دستور داد تا با نیزه های خود تخم چشم اسرا را بترکانند و او با لذتی بسان لذت کسانی که رقصی دلپذیر را تماشا می کنند ناظر آن منظره بود.
فریب ها
پسر پاپ ششم، قیص بوژیا، استاد دغل کاری، ریاکاری و خدای فن آدم کُشی بود. برای رسیدن به هدف و قدرت، هر کسی را بر سر راه خود می یافت می کُشت. حتی برادرش، دامادش و گروهی زیاد از خویشان و دوستان صمیمی خود را که مانع پیشرفت خود تشخیص داده بود کشت. او همیشه از پشت خنجر میزد، سر سفره دوستان خود را مسموم می کرد. اصولا فریبکاری، ستمگری و مردم آزاری سیر موفقیت او بود، بورژیا با همین رویه، دوک با نفوذ و مقتدر ایتالیای مرکزی شده بود.
یکی از جالب ترین نمونه های مردم آزاری ابتکار آگاتو کلس سیسیلی در 300 سال پیش از میلاد مسیح بوده است.
جان ها
پسر یک کوزه گر فقیر، یک عنصر بدبخت، یک فرد محروم و یک آدم منحرف که اسمش "آگاتو کلس" و اهل سیسیل بود از پست ترین درجات زندگی به عالی ترین مقامات رسید و شهریار سیراکوس شد، سر موفقیت او خواندنی است.
آگاتو کلس این جوان تیره بخت اولین شغلی که بر گزید کار پدرش یعنی کوزه گری بود ولی کارش نگرفت، کوزه گرسی را رها کرد و داخل نظام شد ، چون قوی و فعال بود در نظام ترقی کرد – همه درجات قشون را یکی پس از دیگری پیمود تا بسرداری کل قشون رسید.
آگاتو کلس موقعی که بعالی ترین درجات رسیده بود در آرزوی بدست آوردن قدرت و فرمانروایی مطلق افتاد.
گرچه اعیان، اشراف و رجال طرفدار او بودند و با زمامداری او موافقت داشتند ولی با این وجود، آگاتو کلس آنان را سد و مانع راه ترقی خود می دانست.
آگاتو کلس بفکر چاره افتاد، نقشه کشید و اقدام جالبی کرد.
یک روز به عنوان این که می خواهد در موضوع مهم سیاسی کشور با همه رجال
و اعیان و نمایندگان مجلس سنا مشاوره کند همه را به میهمانی دعوت کرد – در روز میهمانی همه جمع شدند و بی خبر از همه چیز در انتظار بودند تا آگاتو کلس جلسه را رسمی کند و وارد بحث شود.
بالاخره آگاتو کلس جلسه را رسمی کرد و وارد بحث شد، بدین قسم که بفوج سربازانی که قبلا بدستور او در اطراف محل اجتماع آماده بود فرمان نهایی را صادر کرد!
ناگهان چند هزار سرباز بداخل ریختند و کلیه دعوت شدگان را قتل عام کردند.
در میان این گروه محکوم بفنا علاوه بر رجال و سیاسیون از دوستان صمیمی و اقوام و خویشان او نیز وجود داشتند و همه به یک سرنوشت دچار شدند.
سردارسیراکوس داخل محوطه شد و نگاهی بقتلگاهی که برا ساخته بود افکند، بخون ها، به سرهای جدا از بدن، به جنازه های قطعه قطعه دشمنان، دوستان و خویشان خود خیره خیره نگریست سپس سینه را پیش داده سر را بالا گرفت و با هیبتی مظفرانه از کشتارگاه خارج شد و بسوی اجتماع مردم رفت و خود را زمامدار بلامعارض سیراکوس اعلام کرد.
سردار مقتدر ترجیح داد قدرت و فرمانروائیی را با یک قتل عام عجیب و حشتناک و یک نهضت عظیم خونین بدست آورود.
آن روز در آن ماجرا در حدود ده هزار نفر بقتل رسیدند، نتیجه برای آگاتو کلس عالی بود: قدرتی عظیم و حکومتی بلامعارض ...
ازآن پس، از خونریزی جنایت و سفاکی، دیگر باکی نداشت در تمام دوران حکمرانی سیاست او پایه اش بر همین فلسفه دور میزد، بیرحمی،قساوت، زجر زیردستان، شکنجه ی مردمان و نظایر آن. خلاصه انواع و اقسام مردم آزاری.