خدای کریم
نامُرادیها و جفاکاریها ما را به پرتگاه نفرت و خشونت کشاندهاند.
مزاج روزگار گاهی چنان تباه میشود که یکپارچه آتش خشم میشویم و یکدیگر را به ناروا میآزاریم.
به ما وسعت نگاه و انشراح دل و فراخی جان عطا کن تا با مروّت و مدارا رفتار کنیم،
از کلماتمان پرستاری کنیم تا کمتر گزنده باشند و دلمان را دریابیم تا از ملایمت و انعطاف بیشتری برخوردار گردد.
خدای کریم
از دریای فیض و نور خویش، بادی برانگیز که رخوت و خوابزدگی ما را چاره کند و به چشمهای ما بیداری ببخشد.
گاهی چنان در دام روزمرگی و اندوه معاش غوطهوریم که از یاد میبریم چشمهایمان را شستشو دهیم و دلهایمان را هر بار تازه کنیم.
در قحط سالیهای دمشقی، یاریمان کن تا حرمت عشق را پاس داریم و مهربانی را از یاد نبریم.
خدای کریم
گشایشی بر ما ارزانی کن تا از باورهای جزمی و خودخواهانهی خود دست برداریم و پیامهای قُدسی تو را در جهت منافع فردی و گروهی خویش معنا نکنیم.
عنایتی بر ما روانه دار تا پیامهای تو را چنان فهم کرده و زندگی کنیم که درون ما را از معنا و دیگردوستی بیاکند و به وصل و خویشاوندی نوع بشر راهبر باشد.
قلب ما را به جانب همهی آفریدگان بگشا و از تنگنای خودپرستی برهان.
خدای کریم
«همای اوج سعادت»، نظر لطفباری است که تو بر ما میکنی و آبادانی جان، از تابش مهربان توست.
همین که احساس کنیم در ما مینگری و روی برنمیگیری، آراسته میشویم.
نگاهت را میخواهیم تا آراسته شویم.
خدای کریم
ما را ببخش که صداها و نشانههای تو را در گسترهی طبیعت و در قلبهای آدمیان نشنیدیم.
ما را ببخش که علائم راهگشای تو را نادیده گرفتیم.
ما را ببخش که سبکسرانه و بیاعتنا از کنار کلامهای مقدس گذشتیم.
ما را ببخش که انسانهای آسیبدیده و محروم را نادیده گرفتیم.
ما را ببخش که سنگدلانه به قضاوت نشستیم.
ما را ببخش که بزرگترین سرمایهی زندگی خود را که روحمان است آلودیم.
ببخش و یاریمان کن دریچههای جانمان را به جانب هر چیز پاک و روشن بگشاییم
و در وقت جان دادن، دستهایمان در دست تو باشد.
خدای کریم
کبوتر ایمان، در حال گریختن از بام زندگی ماست.
رنجها و آلامی که در جهان میبینیم و معنایی برای آن نمییابیم، سبب مهم گریختن اوست.
روزنی بگشا تا در رنجهای جانفرسایی که میبَریم معنایی پیدا کنیم
و در دل تاریک و تارترین شبها، بشارت نوری را شاهد باشیم.
انگار در غیاب این کبوتر، زندگی ما چیزی کم دارد.
آتشی در میان رنجها و تلخکامیهای ما برافروز تا همچنان راهی به سوی ایمان پیدا کنیم.
کبوترانه بر بام عمر ما بنشین.
کوتاه کنم:
عشق درآمد از درم، دست نهاد بر سرم
دید مرا که بیتوام گفت مرا که وای تو!