وفاداری مدار از بلبلان چشم
که هر دم بر گلی دیگر سرایند
خلاف پیران که به عقل و ادب زندگانی کنند نه به مقتضای جهل و جوانی.
ز خود بهتری جوی و فرصت شمار
که با چون خودی گم کنی روزگار
گفت: چندین بر این نمط بگفتم که گمان بردم که دلش بر قید من آمد و صید من شد.
ناگه نفسی سرد از سر درد بر آورد و گفت:
چندین سخن که بگفتی در ترازوی عقل من وزن آن سخن ندارد که وقتی شنیدم
از قابله خویش که گفت زن جوان را اگر تیری در پهلو نشیند به که پیری.
زن کز بر مرد بی رضا برخیزد
بس فتنه و جنگ از آن سرا برخیزد
پیری که ز جای خویش نتواند خاست
الا به عصا کی اش عصا برخیزد
فی الجمله امکان موافقت نبود و به مفارقت انجامید. چون مدت عدت بر آمد،
عقد نکاحش بستند با جوانی تند و ترشروی تهیدست بدخوی.
جور و جفا میدید و رنج و عنا میکشید و شکر نعمت حق همچنان میگفت که:
الحمدلله که از آن عذاب الیم به رهیدم و بدین نعیم مقیم برسیدم.
با این همه جور و تندخویی
بارت بکشم که خوبرویی
با تو مرا سوختن اندر عذاب
به که شدن با دگری در بهشت
بوی پیاز از دهن خوبروی
نغزتر آید که گل از دست زشت
بوستان سعدی