صاحبدلان

فرهنگی . اجتماعی . ادبی

نويسندگان

م . توحیدی

حکایتی از عبید زاکانی

زمانی که ابن سینا از همدان فرار کرد به بغداد رفت￸، آنجا مردی را دید که دارو میفروخت و ادعای طبابت می کرد￸

ابن سینا ایستاد و به تماشا مشغول شد￸

زنی پیش طبیب آمد و ظرف ادرار یک بیمار را به او داد؛ طبیب درجا گفت که بیمار یهودیست￸

به زن نگاه کرد و گفت تو خدمتکاری؟ زن گفت بله￸

 گفت دیروز ماست خورده ای؟ زن گفت بله￸

 گفت از مشرق آمده ای؟ زن گفت بله￸

 مردم از علم طبیب متعجب شده بودند و ابن سینا نیز در حیرت فرو رفته بود￸

 نزدیک رفت و به طبیب گفت این ها را از کجا فهمیدی؟￸

 طبیب گفت از آنجا که فهمیدم تو ابن سینا هستی￸،  ابن سینا باز در تعجب فرو رفت￸

 بالاخره با اصرار زیاد طبیب پاسخ داد زمانی که آن زن ظرف ادرار را به من داد از نوع لباسش￸ فهمیدم که یهودیست￸، دیدم لباسهایش کهنه است فهمیدم که خدمتکار است￸

و از آنجا که یهودیها به خدمت مسلمانها در نمی‌آیند آن فردی که به او خدمت میکند هم یهودیست￸

لکه ای از ماست بر روی لباسش دیدم فهمیدم که دیروز ماست خورده اند و به بیمار هم داده‌اند￸

خانه های یهودیان از طرف مشرق است و فهمیدم خانه او نیز در همانجاست،  ابن سینا گفت اینها درست￸ من را از کجا شناختی؟￸

 گفت امروز خبر رسید که ابن سینا از همدان فرار کرده است￸، فهمیدم که به اینجا می‌آید و به جز تو کسی متوجه این مکر من نمیشود و همه گمان میکنند که از غیب خبر دارم￸

  به نقل از کتاب کلیات عبید زاکانی؛ تصحیح پرویز اتابکی


پنج‌شنبه 09 تیر 1401 | ارسال نظر(0)

💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران