گفتند:محبت چیست؟
گفت:محبت از ازل در آمده است و بر اَبد گذشته
تذکره الاولیاء ذکر رابعة العدویه
...........................
نقل است که روزی می گذشت، کودکی دید که در گِل مانده بود. گفت:«گوش دار تا نیفتی!» کودک گفت:«افتادنِ من سهل است، اگر بیفتم تنها باشم؛ اما تو گوش دار! که اگر پای تو بلغزد همهٔ مسلمانان که از پس تو در آیند بلغزند، و برخاستنِ همه دشوار بُوَد».
تذکره الاولیاء ذکر ابو حنیفه
.........................
بر همه چيزي کتابت بوَد، مگر بر آب.
اگر گذر کني بردريا، از خون خويش بر آب کتابت کن!
تا آن که از پيِ تو درآيد،
داند که عاشقان و مستان و سوختگان رفته اند.
تذکره الاولیاء
.............................
نقلست که جریری مجلس می داشت جوانی برخاست و گفت :
" دلم گم شده است دعا کن تا باز دهد."
جریری گفت: "ما همه درین مصیبت ایم"
تذکره الاولیاء ذکر ابو محمد جریری
............................
........................
گفت:«اگر دوزخ مرا بخشند هرگز هیچ عاشق را نسوزم ، از بهر آنکه عشقْ ، خود ، او را صد بار سوخته است». سائلی گفت:« اگر آن عاشق را جُرم بسیار بُوَد ، او را نسوزی؟» گفت:«نِیْ که آن جُرم به اختیار نبوده باشد،که کار عاشقان اضطراری بُوَد نه اختیاری».
تذکره الاولیاء ذکر یحیی معاذ رازی
...............................
«رَکْعَتٰانِ فِی الْعِشْق ، لٰایَصِحَّ وُضُوءهمٰا اِلّا بِالدَّمِ ؛
در عشق دو رکعت است ، که وضوی آن درست نیاید ، الّا به خون».
تذکره الاولیاء ذکر حسین منصور حلاج
........................
روزی جمعی پیش رفتند و او در بند بود. گفت: «شما کیستید؟» گفتند: «دوستانِ تو». سنگ در ایشان انداختن گرفت. همه بگریختند. او گفت:«ای دروغزنان ،دوستان به سنگی چنداز دوستِ خود می گریزند؟ معلوم شد که دوستِ خودید نه دوستِ من».
.........................
و گفت: در گرمابه شدم، و آبی بود فرا گذاشتم. جوانی چون ماه از گوشه گرمابه آواز داد که: «تا چند آب بر ظاهر پیمایی؟ یک راه آب به باطن فرو گذار!» گفتم: «تو ملکی یا جنّی یا انسی بدین زیبایی؟» گفت: «هیچ کدام، من آن نقطه ام زیر بیِ بسم الله» گفتم: «این همه مملکت تو است؟» گفت: «یا ابراهیم، از پندار خود بیرون آی تا مملکت بینی».
تذکره الاولیاء ذکر ابراهیم شیبانی
.................................
روشن تر از خاموشی چراغی ندیدم و سخنی به از بی سخنی نشنیدم. ساکن سرای سکوت شدم.
تذکره الاولیاء
...............................
ابوالقاسم قُشیری بر سر منبر گفت که: فرقِ میان من و ابوسعید آن است که ابوسعید خدای را دوست می دارد، و خدای تعالی ابوالقاسم را دوست می دارد. پس ابوسعید ذرّه ای بُوَد و ما کوهی».
این سخن با شیخ گفتند. شیخ گفت: «ما هیچ نیستیم، آن کوه و آن ذره همه اوست».
{و چون شیخ ابوسعید در پاسخ بگوید: که آن پَشِه هم توئی ، ما خود هیچ نیستیم.}
تذکره الاولیاء
ذکر ابوسعید ابوالخیر
...........................
و گفت عبادت دَه جزء است؛
نُه جزء گریختن از خلق است
و یک جزء خاموشی.
تذکره الاولیاء ذکر شقیق بلخی
..............................
گفت : هر چیزی را زکاتی ست و زکاتِ عقل ، اندوهی ست طویل .
شیخ فرید الدین عطار نیشابوری
تذکره الاولیاء ذکر فضیل عیاض
..........................
گفت: بدان،که خوفِ آتش در جنبِ خوفِ فِراق، به منزلتِ یک قطره آب است که در دریای اعظم اندازند. و من نمیدانم چیزی دل گیرنده تر از خوفِ فِراق.
اگر به دستِ من اُفتد، فِراق را بِکُشم.
تذکره الاولیاء ذکر ذوالنون مصری
...............................
راستي چيست؟
گفت:
آن است كه دل ، پيش تر از زبان گويد.
تذکره الاولیاء
................................
حکایت
عبدالملك بن مروان به هنگام مرگ، از كاخش، جامه شویی را كه لباس هاى شسته شده را به زمين مى زد، نگاه كرد و گفت:
اى كاش من لباسشو بودم و عهده دار خلافت نشده بودم!
پس سخنش به (ابو حازم ) رسيد و در پاسخ گفت: سپاس پروردگار را كه آنان را درمرتبه اى قرار داد كه چون مرگشان فرا رسيد، آرزوى آن كنند كه در مقامى باشند كه ما در آنيم و چون مرگ ما فرا رسد، آرزو نكنيم كه در مقام آنان باشيم.
کشکول شیخ بهایی
..........................
حبیب را روز ترویه به بصره دیدند و روز عرفه به عرفات.
وقتی در بصره قحطی پدید آمد حبیب طعام بسیار به نسیه بخرید و به صدقه داد و کیسه ای بردوخت و در زیر بالین کرد.
چون به تقاضا آمدندی، کیسه بیرون کردی. پر از درم بودی.
وامها بدادی و در بصره خانه ای داشت بر سر چارسوی راه، و پوستینی داشت که تابستان و زمستان آن پوشیدی. وقتی به طهارت حاجتش آمد برخاست و پوستین بگذاشت.
خواجه حسن بصری فراز رسید. پوستین دید در راه انداخته.
گفت: این عجمی این قدر نداد که این پوستین اینجا رها نباید کرد که ضایع شود.
بایستاد و نگاه میداشت تا حبیب بازرسید.
سلام گفت: پس گفت: ای امام مسلمانان! چرا ایستاده ای؟
گفت: ای حبیب! ندانی که این پوستین اینجا رها نباید کرد که ضایع شود. و بگو تا به اعتماد که بگذاشته ای؟
گفت: به اعتماد آنکه تو را برگماشت تا نگاه داری.
تذکره الاولیاء ذکر جناب حبیب عجمی روحه العزیز
....................................
روزى ابراهیم ادهم که پادشاه بلخ بود، بار عام داده ، همه را نزد خود مى پذیرفت . همه بزرگان کشورى و لشکرى نزد او ایستاده و غلامان صف کشیده بودند .
ناگاه مردى با هیبت از در درآمد و هیچ کس را جراءت و یاراى آن نبود که گوید: تو کیستى ؟ و به چه کار مى آیى ؟ آن مرد، همچنان آمد و آمد تا پیش تخت ابراهیم رسید .
ابراهیم بر سر او فریاد کشید و گفت : این جا به چه کار آمده اى ؟
مرد گفت : این جا کاروانسرا است و من مسافر .کاروانسرا، جاى مسافران است و من این جا فرود آمده ام تا لختى بیاسایم.
ابراهیم به خشم آمد و گفت : این جا کاروانسرا نیست ؛ قصر من است .
مرد گفت : این سرا، پیش از تو، خانه که بود؟
ابراهیم گفت : فلان کس .
گفت: پیش از او، خانه کدام شخص بود.
گفت: خانه پدر فلان کس .
گفت: آن ها که روزى صاحبان این خانه بودند، اکنون کجا هستند؟
گفت: همه آن ها مردند و این جا به ما رسید.
مرد گفت: خانه اى که هر روز، سراى کسى است و پیش از تو، کسان دیگرى در آن بودند، و پس از تو کسان دیگرى این جا خواهند زیست، به حقیقت کاروانسرا است ؛ زیرا هر روز و هر ساعت خانه کسى است .
.....................
طاووس عارفان، بايزيد بسطامي، يك شب در خلوت خانه ي مكاشفات، كمند شوق را بر كنگره ي كبرياي او در انداخت و آتش عشق را در نهاد خود برافروخته و زبان را از درِ عجز و درماندگي بگشاد و گفت: «بارالها، تا كِي در آتش هجران تو سوزم؟ كِي مرا شربت وصال دهي؟»
به سِـرّش ندا آمد كه بايزيد، هنوز توييِ تو همراه توست. اگر خواهي كه به ما رسي، خود را بگذار و درآي.
سعدي
......................
چون الله مستغنی است، همه عاشق و محب می خواهد و بس.
بهاالدین ولد
......................
الهی اگر به دوزخ فرستی دعوی دار نیستم و اگر به بهشت فرمایی بی جمال تو خریدار نیستم.
مطلوب ما بر آر که جز وصال تو طلبکار نیستم.
خواجه عبدالله انصاری
66666666
تذکره اولیاء
و گفت: مَکرِ خدای در بنده، نهان تر است از رفتن مورچه، در سنگ سیاه به شب تاریک
تذکره الاولیاء – ذکر جعفر صادق
.......................
السلامَةُ فی الوَحْدَة
سلامت در تنهایی ست و تنها آن بُوَد که فَرد بُوَد در وحدت، و وحدت آن بُوَد که خیال غیر نگنجد تا سلامت بُوَد؛ اگر تنها به صورت گیری درست نَبْوَد که الشَیْطانُ أبْعَد مِنَ الاثْنَیْن
وحدت: یک و یگانه الاثنین: دو
تذکره الاولیاء ذکر اویس قرنی
.............................
نقل است که روزی بر درِ صومعه ی او کسی نشسته بود . حسن بر بامِ صومعه نماز می کرد . در سجده چندان بگریست که آب از ناودان فروچکیدن گرفت وبر جامه ی این مرد افتاد . آن مرد در بِزد.
گفت :این آب پاک هس یآ نه؟ تا بشویم.
حسن گفت :بشوی که با آن نماز روا نَبْوَد که آب چشم عاصیان است .
تذکره الاولیاء ذکر حسن بصری
..........................
مستی را دیدم در میان وَحَل می رفت، افتان و خیزان
گفتم: قدم ثابت دار تا نیفتی!
گفت: تو قدم ثابت کرده ای با اینهمه دعوی؟
اگر من بیفتم مستی باشم به گِل، آلوده
برخیزم و بشویم؛ این سهل باشد
اما از افتادن خود بترس!
تذکره الاولیاء ذکر حسن بصری
..............................
کودکی، چراغی می بُرد، و گفتم از کجا آورده ای این روشنایی؟
بادی در چراغ دمید و گفت:
بگوی تا به کجا رفت این روشنایی تا من بگوییم که از کجا آورده ام!
تذکره الاولیاء
ذکر حسن بصری
........................
و گفتند چو نی؟
گفت نان خدای می خورم و فرمان شیطان می برم.
تذکره الاولیاء ذکر مالک دینار
..............................
الهی مرا برهنه و گرسنه می داری همچنان که دوستان خود را!
آخر من این مقام به چه یافتم؟
کِی حالِ من چون حال دوستان تو بُوَد.
تذکره الاولیاء
ذکر محمد واسع
.........................
یکی پرسید که: رضا در چیست؟
گفت: در دلی که غبارِ نفاق در او نَبُوَد.
تذکره الاولیاء ذکر حبیب عجمی
...............................
و گفت: همه چیز اندر دو چیز یافتم؛ یکی مرا، و یکی نه مرا.
آن که مراست اگر بسیار از آن گریزم همی سوی من آید،و آن که نه مراست اگر بسی جهد کنم به جهد خویش هرگز در دنیا نیابم.
اندکی از دنیا تو را مشغول گرداند از بسیاری ِ آخرت.
تذکره الاولیاء ذکر ابو حازم مکی
...............................
و شاگرد حسن بصری بود.وقتی به کنار دریا می گذشت، عُتبه بر سرِ آبْ روان شد.حسن بر ساحلْ عجب بماند.به تعجّب گفت آیا این درجه به چه یافتی؟ عُتبه آواز دادکه تو سی سال است تا آن میکنی که او می فرماید، و ما سی سال است تا آن میکنیم که او می خواهد.
تذکره الاولیاء ذکر عتبة غلام
.............................
گفتند:محبت چیست؟
گفت:محبت از ازل در آمده است و بر اَبد گذشته
تذکره الاولیاء ذکر رابعة العدویه
........................
حسن(بصری)سجاده بر سرِ آب افگند،گفت:ای رابعه،بیا تا اینجا دو رکعت نماز بگزاریم!رابعه گفت:ای حسن، خود را در بازار دنیا آخر تیان را عرضه باید داد، چنان باید که اَبنای جنس تو از آن عاجز باشند.پس رابعه سجاده بر هوا انداخت و بر آنجا پرید و گفت: ای حسن،بدانجا آی تا مردمان ما را بینند! حسن را آن مقام نبود،هیچ نگفت.رابعه خواست که دل او به دست آورد؛گفت:ای حسن،آنچه تو کردی ماهی همان کند و آنچه من کردم،مگسی این بکند
تذکره الاولیاء ذکر رابعة العدویه
..................................
کودک گفت:ای پدر،مرا دوست داری؟ گفت: دارم. گفت:خدای را دوست داری؟ گفت:دارم.
گفت:دل چند داری؟گفت:یکی.
آنگاه گفت:به یک دل ، دو دوست توان داشت؟
تذکره الاولیاء ذکرفضیل عیاض
..........................
و گفت:سنگی دیدم در راهی افگنده و بر وی نوشته که:«إقْلَب وَ اقْرَأ»؛
برگردان و برخوان! برگردانیدم و برخواندم.بدان سنگ نوشته بود که:«چون تو عمل نکنی بدانچه می دانی،چگونه می طلبی آنچه نمی دانی؟»
تذکره الاولیاء ذکر ابراهیم بن ادهم
...........................
و گفت وقتی غلامی خریدم،گفتم:چه نامی؟ گفت:تا چه خوانی!گفتم چه خوری؟گفت:تا چه دهی!گفتم چه پوشی؟گفت:تا چه پوشانی!گفتم چه کنی؟گفت:تا چه فرمایی!گفتم:چه خواهی؟گفت:بنده را با خواست چه کار؟پس با خود گفتم:ای مسکین!تو در همهٔ عمر خدای را همچنین بنده ای بوده ای؟
بندگی باری بیاموز!
تذکره الاولیاء ذکر ابراهیم بن ادهم
..........................
و ازشدت غلبهٔ مشاهدهٔ حق تعالی هرگز کفش در پای نکرد،«حافی»از آن گفتند.
با او گفتند:چرا کفش در پای نکنی؟ گفت:آن روز که آشتی کردند،پای برهنه بودم،باز شرم دارم که کفش در پای کنم.و نیز حق تعالی می گوید:«زمین را بساط شما گردانیدم» بر بساط پادشاهانْ ادب نَبُوَد با کفش رفتن.
تذکره الاولیاء ذکر بشر حافی
.............................
گفت:اعرابیی دیدم در طواف،تنی نزار و زرد و استخوان بگداخته.بر او گفتم:تو مُحبّی؟گفت:بلی.گفتم:حبیب تو به تو نزدیک است یا از تو دور؟گفت:نزدیک.گفتم:موافق است یا ناموافق؟ گفت موافق.گفتم:سبحان الله؟
محبوب تو به تو قریب(نزدیک)،و تو بدین زاری و نزاری! اعرابی گفت:ندانسته ای که عذاب قرب و موافقت سخت تر بُوَد هزار بار از عذاب بُعد و مخالفت؟
تذکره الاولیاء
ذکر ذالنون مصری
...............................
و گفت : به صحرا شدم عشق باریده بود ، و زمین تر شده بود . چنانکه پای مرد ، به گلزار فرو شود ، پای من به عشق فرو می
تذکره الاولیاء ذکر بایزید بسطامی
......................
نقل است که یکبار در بادیه می رفت وبر اشتری نشسته بود و به درویشی رسید ، و گفت:
«ای درویش ، ما توانگرانیم ، ما را خوانده اند ؛ شماکجا میروید که طُفَیلید؟» درویش گفت: «میزبان چون کریم بُوَد طفیلی را بهتر دارد؛ اگر شما را به خانهٔ خویش خواند،ما را به خود خواند».عبدالله گفت:«از ما توانگرانْ وام خواست» درویش گفت:«اگر از شما وام خواست ، برای ما خواست».
تذکره الاولیاء ذکر عبدالله مبارک
.................................
نقل است که سهل بن عبدالله مروزی همه روز به درس عبدالله می آمد. روزی بیرون آمد و گفت:«دیگر به درس تو نخواهم آمد که کنیزکانِ تو بر بام آمدند،ومرا به خود خواندند،و گفتند:سهل من! سهل من! چرا ایشان را ادب نکنی؟»عبدالله با اصحاب خود گفت که:«حاضر باشید تا نماز بر سهل بکنید».در حالْ سهل وفات کرد.بر وی نماز کردند،پس گفتند :«یا شیخ،تو را چون معلوم شد؟» گفت:«آن،حورانِ خلد بودند که او را می خواندند،و من کنیزک ندارم».
تذکره الاولیاء ذکر عبدالله مبارک
............................
نقل است که از شفقت که او را بود بر خلق خدای ، روزی در بازار مُرغکی دید در قفس که فریاد می کرد و می طپید. او را بخرید و آزاد کرد. مرغکی هر شب به خانهٔ سفیان آمدی. سفیان همه شب نماز کردی، و آن مُرغک نظاره می کردی، وگاه گاه بر وِی می نشستی. چون سفیان را به خاک بردند آن مرغک خود را بر جنازهٔ او می زد، و فریاد می کرد، و خلق به - های های- می گریستند. چون شیخ را دفن کردند مرغک خود را برخاک می زد تا از گور آواز آمد که:«حق تعالی سفیان را به شفقتی که بر خلق داشت بیامرزیده»؛ و آن مرغک نیز بمرد و به سفیان رسید.
تذکره الاولیاء ذکر سفیان ثوری
.................................
نقل است که در بلخ قحطی عظیم بود چنان که یکدیگر می خوردند. غلامی دید در بازار، شادمان و خندان. گفت: «ای غلام، چه جای خرّمی است؟ نبینی که خلق از گرسنگی چونند؟» غلام گفت:«مرا چه باک! که من بندهٔ کَسیم که وی را دِهی است خاصّه، و چندین غلّه دارد، مرا گرسنه نگذارد». شقیق آن جایگاه از دست برفت، گفت: «الهی، این غلام به خواجه ای که انبار داشته باشد، چنین شاد باشد، تو مالِک الملوکی، و روزی پذیرفته ای؛ ما چرا اندوه خوریم؟» در حال از شغل دنیا رجوع کرد و توبهٔ نصوح کرد، و روی به راه حق نهاد، و در توکل به حدّ کمال رسید. پیوسته گفتی: « من شاگرد غلامی ام».
تذکره الاولیاء
ذکر شقیق بلخی
...........................
نقل است که روزی می گذشت، کودکی دید که در گِل مانده بود. گفت:«گوش دار تا نیفتی!» کودک گفت:«افتادنِ من سهل است، اگر بیفتم تنها باشم؛ اما تو گوش دار! که اگر پای تو بلغزد همهٔ مسلمانان که از پس تو در آیند بلغزند، و برخاستنِ همه دشوار بُوَد».
تذکره الاولیاء ذکر ابو حنیفه
.........................
نقل است که از بلاد روم هر سال مال بسیار می فرستادندبه هارون الرشید. یکسال رهبانی چند بفرستادند تا با دانشمندان بحث کنند،«اگر ایشان بِهْ دانند، مال بدهیم، والّا از ما دگر مال نطلبید!» چهارصد مرد ترسا بیامدند. خلیفه فرمود تا منادی کردند و جملهٔ علمای بغداد بر لب دجله حاضرشدند. پس هارون، شافعی را طلبید و گفت: «جواب ایشان تو را می باید کرد». چون همه بر لب دجله حاضر شدند، شافعی سجاده بر دوش انداخت، و برفت و بر سر آب انداخت، و گفت: «هر که با ما بحث می کند، اینجاآید». ترسایان چون آن بدیدند جمله مسلمان شدند، و خبر به قیصر روم رسید که ایشان مسلمان شدند بر دست شافعی. قیصر گفت:«الحمدالله که آن مرد اینجا نیامد، که اگر اینجا آمدی در همهٔ روم زنّارداری نماندی».
تذکره الاولیاء ذکر امام شافعی
............................
بر همه چيزي کتابت بوَد، مگر بر آب.
اگر گذر کني بردريا، از خون خويش بر آب کتابت کن!
تا آن که از پيِ تو درآيد،
داند که عاشقان و مستان و سوختگان رفته اند.
تذکره الاولیاء
.............................
نقلست که جریری مجلس می داشت جوانی برخاست و گفت :
" دلم گم شده است دعا کن تا باز دهد."
جریری گفت :" ما همه درین مصیبت ایم ."
تذکره الاولیاء ذکر ابو محمد جریری
............................
جملهٔ خلق را دیدم که چون گاو و خر از یکی آخور علف می خوردند. یکی گفت: «خواجه ، پس تو کجا بودی؟»گفت:«من نیز با ایشان بودم ، اما فرق آن بود که ایشان می خوردند و می خندیدند و برهم می جستند و می ندانستند ، و من می خوردم و می گریستم و سر بر زانو نهاده بودم ، و می دانستم».
تذکره الاولیاء ذکر احمد خضرویه
........................
گفت:«اگر دوزخ مرا بخشند هرگز هیچ عاشق را نسوزم ، از بهر آنکه عشقْ ، خود ، او را صد بار سوخته است». سائلی گفت:« اگر آن عاشق را جُرم بسیار بُوَد ، او را نسوزی؟» گفت:«نِیْ که آن جُرم به اختیار نبوده باشد،که کار عاشقان اضطراری بُوَد نه اختیاری».
تذکره الاولیاء ذکر یحیی معاذ رازی
...............................
نقل است که دزدی را آویخته بودند. جنید برفت و پایِ او را بوسه داد. از او سوال کردند. گفت: هزار رحمت بر وی باد که در کارِ خود مرد بوده است، و چنان این کار را به کمال رسانیده است که سر در سرِ آن کار کرده است.
و گفت یک روز دلم گم شده بود. گفتم: الهی، دلِ من باز دِه. ندایی شنیدم که : یا جنید ، ما دل بدان ربوده ایم تا با ما بمانی، تو باز می خواهی که با غیر بمانی.
تذکره الاولیاء ذکر جنید بغدادی
......................
«رَکْعَتٰانِ فِی الْعِشْق ، لٰایَصِحَّ وُضُوءهمٰا اِلّا بِالدَّمِ ؛
در عشق دو رکعت است ، که وضوی آن درست نیاید ، الّا به خون».
تذکره الاولیاء ذکر حسین منصور حلاج
........................
روزی جمعی پیش رفتند و او در بند بود. گفت: «شما کیستید؟» گفتند: «دوستانِ تو». سنگ در ایشان انداختن گرفت. همه بگریختند. او گفت:«ای دروغزنان ،دوستان به سنگی چنداز دوستِ خود می گریزند؟ معلوم شد که دوستِ خودید نه دوستِ من».
نقل است که یکبار چند شبانه روز در زیرِ درختی رقص می کرد و می گفت:« هو ، هو». گفتند:« این چه حالت است؟» گفت:«این فاخته بر این درخت می گوید: ً کو کو؟ ً من نیز موافقتِ او را می گویم: ً هو ، هو ً». و چنین گویند [که] تا شبلی خاموش نشد، فاخته خاموش نشد.
تذکره الاولیاء ذکر ابوبکر شبلی
.........................
روزی شیخ المشایخ پیش آمد ، طاسی پرِ آب پیش شیخ نهاده بود. شیخ المشایخ دست در آب کرد ، و ماهی زنده بیرون آورد. شیخ ابوالحسن گفت: «از آبْ ماهی نمودن سهل است ، از آبْ آتش باید نمودن». شیخ المشایخ گفت: «بیا تا بدین تنور فرو شویم تا زنده کی برآید؟» شیخ گفت: «یاعبدالله ، بیا تا به نیستیِ خود فرو شویم تا به هستیِ او که برآید!»
شیخ المشایخ دیگر سخن نگفت.
تذکره الاولیاء - ذکر ابوالحسن خرقانی
.............................
نقل است که شبی نماز همی کردی. آوازی شنود که: « هان ، بوالحسن ، خواهی که آنچه از تو می دانم با خلق بگویم تا سنگسارت کنند؟» شیخ گفت :
« ای بار خدای ْ، خواهی تا آنچه از رحمتِ تو
می دانم و از کرم تو می بینم ، با خلق بگویم تا دیگر هیچ کس سجودت نکند؟»
آواز آمد: « نه از تو ، نه از من».
تذکره الاولیاء - ذکر ابوالحسن خرقانی
.........................
و گفت: در گرمابه شدم، و آبی بود فرا گذاشتم. جوانی چون ماه از گوشه گرمابه آواز داد که: «تا چند آب بر ظاهر پیمایی؟ یک راه آب به باطن فرو گذار!» گفتم: «تو ملکی یا جنّی یا انسی بدین زیبایی؟» گفت: «هیچ کدام، من آن نقطه ام زیر بیِ بسم الله» گفتم: «این همه مملکت تو است؟» گفت: «یا ابراهیم، از پندار خود بیرون آی تا مملکت بینی».
تذکره الاولیاء ذکر ابراهیم شیبانی
.................................
روشن تر از خاموشی چراغی ندیدم و سخنی به از بی سخنی نشنیدم. ساکن سرای سکوت شدم.
تذکره الاولیاء
...............................
معراج شیخ بایزید
و گفت: «بیزارم از آن خدای ، که به طاعتِ من از من خشنود شود ، و به معصیتِ من از من خشم گیرد. پس او خود در بندِ من است تا من چه کنم.
تذکره الاولیاء - ذکر ابوبکر واسطی
.....................................
ابوالقاسم قُشیری بر سر منبر گفت که: فرقِ میان من و ابوسعید آن است که ابوسعید خدای را دوست می دارد، و خدای تعالی ابوالقاسم را دوست می دارد. پس ابوسعید ذرّه ای بُوَد و ما کوهی».
این سخن با شیخ گفتند. شیخ گفت: «ما هیچ نیستیم، آن کوه و آن ذره همه اوست».
{و چون شیخ ابوسعید در پاسخ بگوید: که آن پَشِه هم توئی ، ما خود هیچ نیستیم.}
تذکره الاولیاء
ذکر ابوسعید ابوالخیر
...........................
و گفت عبادت دَه جزء است؛
نُه جزء گریختن از خلق است
و یک جزء خاموشی.
تذکره الاولیاء ذکر شقیق بلخی
..............................
گفت : هر چیزی را زکاتی ست و زکاتِ عقل ، اندوهی ست طویل .
شیخ فرید الدین عطار نیشابوری
تذکره الاولیاء ذکر فضیل عیاض
..........................
گفت: بدان،که خوفِ آتش در جنبِ خوفِ فِراق، به منزلتِ یک قطره آب است که در دریای اعظم اندازند. و من نمیدانم چیزی دل گیرنده تر از خوفِ فِراق.
اگر به دستِ من اُفتد، فِراق را بِکُشم.
تذکره الاولیاء ذکر ذوالنون مصری
...............................
... و ابلیس
از آنگونه نيست که در تصورِ توست.
ابليس ، زخمخورده عشق است.
به عشقی که به حق داشت ، از سجده غیر ، سر پیچید.
بدان كه در عشق ، ثباتقدم از آن بیش، ميسر نیست.
به آدم سجده نکرد و خويش ، رانده درگاه ساخت ، زيرا که عشق ، اجازتش نمیداد سرفرود آوردن به هیچ، درگاه دیگر.
ابلیس پیشوای عاشقان بود و سرآهنگ موحدان.
حسين منصور حلاج
.........................
راستي چيست؟
گفت:
آن است كه دل ، پيش تر از زبان گويد.
تذکره الاولیاء
.................................
حکایت:
خازن بیت المال را پرسیدند که عمر هیچ گستاخی بر بیت المال کند؟ گفت: از اول چون چیزی نداشتی که بخوردی اندکی قُوت را بر گرفتی و چون چیزی به دست آمدی باز جای نهادی .
روزی خطبه کرد و گفت یا مردمان به روزگار پیامبر صلوات الله علیه وحی همی آمد آشکار و پنهان مردم را به وحی همی دانستیم، از نیک و بد.
اکنون وحی منقطع شد و هر کسی را به علانیت می نگریم و سِرّ مردمان خدای تعالی بهتر می داند، و من همی کوشم با عُمّال خویشتن تا از مردمان به ناحق چیزی نستانیم و ندهیم
و اگر خواهی که بدانی که از که عدل و پارسایی و داد سلطان نیکو نامی اوست به اخبار عمر عبدالعزیز در نگاه کن که هیچکس را از بنی مروان و بنی امیه آن مَحْمَدت ستایش نیست او را بُوَد و از ایشان کس را دعا و ثنا نکند جز او را .از آنکه عادل بود و پاک دین و نیکو سیرت و کریم و رحیم چنانکه گویند.
از کتاب نصیحت الملوک
محمد غزالی
................................
حکایت
عبدالملك بن مروان به هنگام مرگ ، از كاخش ، جامه شویی را كه لباس هاى شسته شده را به زمين مى زد، نگاه كرد و گفت :
اى كاش من لباسشو بودم و عهده دار خلافت نشده بودم !
پس سخنش به (ابو حازم ) رسيد و در پاسخ گفت : سپاس پروردگار را كه آنان را درمرتبه اى قرار داد كه چون مرگشان فرا رسيد، آرزوى آن كنند كه در مقامى باشند كه ما در آنيم و چون مرگ ما فرا رسد، آرزو نكنيم كه در مقام آنان باشيم
کشکول شیخ بهایی
..........................
حبیب را روز ترویه به بصره دیدند و روز عرفه به عرفات.
وقتی در بصره قحطی پدید آمد حبیب طعام بسیار به نسیه بخرید و به صدقه داد و کیسه ای بردوخت و در زیر بالین کرد.
چون به تقاضا آمدندی، کیسه بیرون کردی. پر از درم بودی.
وامها بدادی.
و در بصره خانه ای داشت بر سر چارسوی راه، و پوستینی داشت که تابستان و زمستان آن پوشیدی. وقتی به طهارت حاجتش آمد برخاست و پوستین بگذاشت.
خواجه حسن بصری فراز رسید. پوستین دید در راه انداخته.
گفت:
این عجمی این قدر نداد که این پوستین اینجا رها نباید کرد که ضایع شود.
بایستاد و نگاه میداشت تا حبیب بازرسید.
سلام گفت: پس گفت:
ای امام مسلمانان! چرا ایستاده ای؟
گفت: ای حبیب! ندانی که این پوستین اینجا رها نباید کرد که ضایع شود. و بگو تا به اعتماد که بگذاشته ای؟
گفت:
به اعتماد آنکه تو را برگماشت تانگاه داری.
تذکره الاولیاء ذکر جناب حبیب عجمی روحه العزیز
....................................
ابوتراب نخشبي گويد هرگز تن من از من هيچ آرزوئي نخواست مگر يکبار که هوس نان سفيد و سفيده مرغ کردم و قصد کردم به روستائي روانه شوم در ميان راه مردي مدعي شد که اين مرد با دزدان بوده و اموال مرا به سرقت برده و گريبان من گرفتند و مرا هفتاد چوب بزدند تا اينکه يک نفر مرا شناخت و گفت اين ابوتراب است و نسبت سرقت به وي ناروا باشد.
از من عذر خواستند و رهايم ساختند و يک نفر مرا به خانه خويش برد و سفره اي پهن نمود که در آن نان سفيد و سپيده تخم مرغ در آن حاضر بود . نفس خويش را بگفتم بخور پس از اينکه هفتاد چوب خوردي تا تو باشي هوس نان سفيد نکني....
تذکرة الاولياء عطار
..........................
روزى ابراهیم ادهم که پادشاه بلخ بود، بار عام داده ، همه را نزد خود مى پذیرفت . همه بزرگان کشورى و لشکرى نزد او ایستاده و غلامان صف کشیده بودند .
ناگاه مردى با هیبت از در درآمد و هیچ کس را جراءت و یاراى آن نبود که گوید: تو کیستى ؟ و به چه کار مى آیى ؟ آن مرد، همچنان آمد و آمد تا پیش تخت ابراهیم رسید .
ابراهیم بر سر او فریاد کشید و گفت : این جا به چه کار آمده اى ؟
مرد گفت : این جا کاروانسرا است و من مسافر .کاروانسرا، جاى مسافران است و من این جا فرود آمده ام تا لختى بیاسایم.
ابراهیم به خشم آمد و گفت : این جا کاروانسرا نیست ؛ قصر من است .
مرد گفت : این سرا، پیش از تو، خانه که بود؟
ابراهیم گفت : فلان کس .
گفت : پیش از او، خانه کدام شخص بود.
گفت : خانه پدر فلان کس .
گفت : آن ها که روزى صاحبان این خانه بودند، اکنون کجا هستند؟
گفت : همه آن ها مردند و این جا به ما رسید.
مرد گفت : خانه اى که هر روز، سراى کسى است و پیش از تو، کسان دیگرى در آن بودند، و پس از تو کسان دیگرى این جا خواهند زیست، به حقیقت کاروانسرا است ؛ زیرا هر روز و هر ساعت ، خانه کسى است .
.....................
گر خواهی که دایماً در بهشت باشی. با همه کسان دوست شو و کین کسی را در دل مدار
زیرا که چون شخصی را از روی دوستی یاد کنی، دایماً شادمان باشی، و آن شادی عین بهشت است. و اگر کسی را از روی دشمنی یاد کنی، دایم در غم باشی، و آن غم عین دوزخ است.
چون دوستان را یاد کنی، بوستان درونت از خوشی می شکفد و از گل و ریحان پر می شود.
و چون ذکر دشمنان می کنی، باغ درونت از خار زار و مار پر می شود و پژمرده می گردی
مناقب العارفین
..............................
طاووس عارفان، بايزيد بسطامي، يك شب در خلوت خانه ي مكاشفات، كمند شوق را بر كنگره ي كبرياي او در انداخت و آتش عشق را در نهاد خود برافروخته و زبان را از درِ عجز و درماندگي بگشاد و گفت: «بارالها، تا كِي در آتش هجران تو سوزم؟ كِي مرا شربت وصال دهي؟»
به سِـرّش ندا آمد كه بايزيد، هنوز توييِ تو همراه توست. اگر خواهي كه به ما رسي، خود را بگذار و درآي.
سعدي
......................
چون الله مستغنی است، همه عاشق و محب می خواهد و بس.
بهاالدین ولد
......................
الهی اگر به دوزخ فرستی دعوی دار نیستم و اگر به بهشت فرمایی بی جمال تو خریدار نیستم.
مطلوب ما بر آر که جز وصال تو طلبکار نیستم.
خواجه عبدالله انصاری
...................................
کیفیت مهمتر از اعداد و کمیت است. به جای اینکه نگران رکعات و دفعات باشیم، نگران حضور قلب و تأنی باشیم. یک آیه با حضور و تأنی، بهتر از چند ختم قرآن. پیامر(ص) روزی دید که طنابی در مسجد کشیده شده. گفتند متعلق به زینب بنت جحش است که هر وقت در اثنای نماز خسته و بیطاقت میشود به آن تکیه میکند. پیامبر(ص) گفت این را باز کنید و «لِيُصَلِّ أَحدُكُمْ نَشَاطَهُ فَإِذا فَترَ فَلْيرْقُدْ/ سرحال و بانشاط نماز بخوانید، خسته که شدید استراحت کنید.» (بهروایت بخاری و مسلم)
دو رکعت نماز تهجد با عشق و حضور، بهتر از هشت رکعت توأم با خستگی، غفلت و شتاب. دلخوش نباشیم که در ماه رمضان یک بار یا چند بار، قرآن را ختم کردیم. به فکر باشیم که با یک آیه، یک روز را سر کنیم. در مضمون یک آیه، یک روز غوطه بخوریم. در احادیث متعددی آمده که پیامبر(ص) یا اصحاب، با یک آیه شبی را صبح کردهاند. این سنت و رویّه، پاک فراموشمان شده است.
..........................................
بیایید مراقب باشیم روزهداری ما را سختگیر، طلبکار، درشتخوی و تُندمزاج نکند. روزه میگیریم که مهربان و نرمخو و ملایم شویم. قرار نیست حالا که روزهایم و چیزی نخوردهایم با دیگران به تُندی و درشتی وعتاب، رفتار کنیم. «مَنْ لَمْ يَدَعْ قَوْلَ الزُّورِ وَالعَمَلَ بِهِ فَلَيْسَ لِلَّهِ حَاجَةٌ فِي أَنْ يَدَعَ طَعَامَهُ وَشَرَابَهُ / کسی که سخن ناروا و عمل به آن را ترک نکند، خدا هیچ نیازی به خودداری او از خوردن و آشامیدن ندارد.»(بهروایت بخاری)؛ «إِذَا كَانَ يَوْمُ صَوْمِ أَحَدِكُمْ فَلاَ يَرْفُثْ وَلاَ يَصْخَبْ، فَإِنْ سَابَّهُ أَحَدٌ، أَوْ قَاتَلَهُ فَلْيَقُلْ: إِنِّي امْرُؤٌ صَائِمٌ / وقتی کسی روزه است، نه دشنام بدهد و نه فریاد بکشد؛ و اگر کسی به او دشنام داد یا به ستیز درآمد، پاسخ بدهد: من روزهدارم.» (بهروایت بخاری)
از عالمی پرسیدند : خشم چیست؟
او پاسخ داد: خشم مجازاتی است که ما به خودمان می دهیم به خاطر اشتباه یک نفر دیگر "
……………………………………..
"قاتل نباشیم "
شب عروسی برادرم، وقتی مادرم کتش رو تنش میکرد، یه حس غریبی داشت نگاهش!
پیشونیش رو بوسید و بهش گفت: هیچ وقت قاتل زنت نباش!
چشم های برادرم از تعجب گرد شده بود. کم مونده بود غش کنه بنده خدا...
مادرم دستش رو گذاشت روی شونه هاشو گفت: قاتل نباش پسر! وقتی خانومت برات آشپزی میکنه بگو دستت درد نکنه خانوم عالی بود.
وقتی خانومت رنگ رژشو با پیرهنش ست میکنه، بگو همه رنگی به صورتت میشینه عزیزم.
زنانگی زنها در دیده شدنه، در تعریف شدن از کارشون، در تأیید هنرشون
اونوقته که جون میگیره و موندگار میشه.
ریشه میدوئونه توی بند بند زندگیت
قاتل نباش پسرم، اگر احساس زنی را نادیده بگیری مثل گل های ناز توی گلدون قهر میکنن و دیگه هرگز شادی رو به دلشون راه نمیدن! کم کم دلسرد میشن، پژمرده میشن.
مادرم راست میگفت.
من مرده های متحرک زیادی رو به چشم دیده بودم که هنوز در کنار قاتلشون، ادای زندگی کردن رو در می آوردند.
مادرم حق داشت، لطفا قاتل نباشیم.
...............................