صاحبدلان

فرهنگی . اجتماعی . ادبی

نويسندگان

م . توحیدی

یک حکمت از بوستان سعدی

کاروانی را در زمین یونان دزدان بزدند و نعمت بی قیاس ببردند.

بازرگانان گریه و زاری کردند و خدا و پیمبر شفیع آوردند و فایده نبود:

چو پیروز شد دزد تیره روان

چه غم دارد از گریه کاروان

 لقمان حکیم اندر آن کاروان بود.

یکی گفتش از کاروانیان: مگر اینان را نصیحتی کنی و موعظه‌ای گویی تا طرفی از مال ما دست بدارند

که دریغ باشد چندین نعمت که ضایع شود.

گفت: دریغ کلمه حکمت با ایشان گفتن:

آهنی را که موریانه بخورد

نتوان برد از او به صیقل زنگ

با سیه دل چه سود گفتن وعظ

نرود میخ آهنین در سنگ

 

همانا که جرم از طرف ماست، :

به روزگار سلامت شکستگان دریاب

که جبر خاطر مسکین بلا بگرداند

  چو سائل از تو به زاری طلب کند چیزی

بده وگرنه ستمگر به زور بستاند

 


یکشنبه 09 بهمن 1401 | ارسال نظر(0)

💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران