|
یک کشتی پُر از عسل
|
|
|
روزی یک کشتی پر از عسل در ساحل لنگر انداخت وعسلها درون بشکه بود.
پیرزنی آمد که ظرف کوچکی همراهش بود و به بازرگان گفت :
از تو می خواهم که این ظرف را پر از عسل کنی.
تاجر نپذیرفت وپیرزن رفت.
سپس تاجر به معاونش سپرد که آدرس آن خانم را پیدا کند و برایش یک بشکه عسل ببرد
آن مرد تعجب کرد و گفت:
ازتو مقدار کمی درخواست کرد نپذیرفتی والان یک بشکه کامل به او میدهی؟
تاجر جواب داد: ای جوان او به اندازه خودش در خواست می کند و من در حد و اندازه خودم می بخشم.
پروردگارا، کاسه های حوائج ما کوچک و کم عُمقند،
خودت به اندازه ی سخاوتت بر من و دوستانم عطا کن که سخاوتمندتر از تو نمی شناسیم.
|
|
چهارشنبه 16 آذر 1401 |
|
|
| |