صاحبدلان

فرهنگی . اجتماعی . ادبی

نويسندگان

م . توحیدی

یک کشتی پُر از عسل

روزی یک کشتی پر از عسل در ساحل لنگر انداخت وعسلها درون بشکه بود.

پیرزنی آمد که ظرف کوچکی همراهش بود  و به بازرگان گفت :

از تو می خواهم که این ظرف را پر از عسل کنی.

تاجر نپذیرفت وپیرزن رفت.

سپس تاجر به معاونش سپرد که آدرس آن خانم را پیدا کند و برایش یک بشکه عسل ببرد

آن مرد تعجب کرد و گفت:

ازتو مقدار کمی درخواست کرد نپذیرفتی والان یک بشکه کامل به او میدهی؟

تاجر جواب داد: ای جوان او به اندازه خودش در خواست می کند و من در حد و اندازه خودم می بخشم.

پروردگارا، کاسه های حوائج ما کوچک و کم عُمقند،

خودت به  اندازه ی سخاوتت بر من و دوستانم عطا کن که سخاوتمندتر از تو نمی شناسیم.


چهارشنبه 16 آذر 1401 | ارسال نظر(0)

💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران